انگارهای فقط انگار

پاراگراف
سَکِر یک سال و نیم روی «آخرین گودال» کار می‌کرد؛ اما هیچ‌کس حتی همسر و دخترش، چیزی در این‌باره نمی‌دانست. او می‌گوید: «فکر می‌کنم شیوه‌ٔ درستی باشد. هرچه آدمی از کاری بیشتر حرف بزند، تمایلش به انجام آن کمتر می‌شود. وقتی به خودم اجازه نمی‌دادم دربارهٔ آخرین گودال چیزی به کسی بگویم، چاره‌ای جز نوشتن آن نمی‌دیدم...»

مصاحبه با لوئیس سکر، #آخرین_گودال، ترجمهٔ حسین ابراهیمی، کتاب‌های بنفشه،‌ تهِ‌کتاب

دوگانه‌ای درباره سلام به جاهل و تفاوت پرسش و تهمت


اول
لطیفةٌ: در پارادوکس «سلام» گفتن به نادانان
آیه می‌گوید:
وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا [فرقان:۶۳]
و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‌دهند.[ترجمه محمدمهدی فولادند]
گویا این توصیه بد فهمیده شده است. نخست اینکه از سلام گویی، گفتن لفظ «سلام» را فهمیده‌اند نه نرم‌خویی. دوم آنکه بسیاری اوقات آن سلام گفتن، طعنه است و در طعنه آزار است و آن آزار کلوخ‌اندازی است به جاهل. 
چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار|سر خود را به نادانی شکستی.
«سلام»گفتن در پاسخ به سخنی نادرست، طعنه «جاهل» زدن به گوینده سخن نادرست [نادرست از دیدگاه ما] است. آیه توصیه به نرم‌خویی می‌کند و این طعنه نه تنها نرم‌خویی نیست، درشت‌گویی است و آزار.
«کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی»

دوم
درباره فرق تهمت و پرسش
غلام‌علی حدادعادل رئیس فرهنگستان فارسی دربارهٰ تفاوت تهمت و پرسش این کلمات را نوشته است: «برای روشن شدن فرق بین تهمت و سؤال: اگر کسی از کسی بپرسد، آیا این صحت دارد که شما فرزند نامشروع پدر و مادر خود هستید؟ به نظر شما این سوال است یا تهمت؟»
این استدلال نوعی استدلال تشبیهی است. استدلال‌های تشبیهی و نیز استدلال‌های استعاری مبتنی بر همانندسازی به واقعه‌ای مشابه هستند. اما همواره این سستی را دارند که با تغییر واقعه نتیجه تغییر کند. مثلاً «اگر کسی از شما بپرسد شما تاکنون از چراغ قرمز رد شده اید؟» نتیجه عوض می‌شود. یا همان تشبیه و استعاره را بپذیریم و با کمی تغییر یا لوازمش را بگوییم و نتیجه عوض شود مثلا «اگر کسی از فرزندی سفیدپوست که پدر و مادری سیاه‌پوست دارد بپرسد که شما واقعاً‌ فرزند پدر و مادر خود هستید؟» نتیجه عوض می‌شود. 
تشبیه و استعاره و همانندسازی دو واقعه نمی‌تواند یک استدلال باشد. کمااینکه برخی پرسش‌ها شاید متضمن تهمت باشند، بسیاری پرسش‌ها هم تنها معنای استفهام دارند و بس. رئیس فرهنگستان فارسی باید این را بداند.
نکته دیگر در ضعف کلمات حدادعادل این است که باید جایگاه پرسش‌گر را در نظر داشته باشد. رئیس فرهنگستان فارسی باید این را بداند که اقتضای حال متکلم و مخاطب و جایگاه آنان در معنا مؤثر است. یک قاضی اگر از متهمی بپرسد آیا شما این قتل را انجام داده‌اید یا نه، در مقام پرسش و حقیقت‌جویی است. میان قاضی و یک انسان عادی در خیابان متفاوت است. نماینده مجلس در مقام یک ناظر است. نه در مقام یک فرد عادی. نماینده مجلس شأنش شأن پرسشگری است. این پرسش برای روشن‌شدن و شفافیت است. رئیس پیشین مجلس باید این را بداند.
رئیس فرهنگستان فارسی باید این را بداند که متن و زمینه در معنا مؤثر است. پرسش محمود صادقی پرسشی استینافی نبوده است که بدون هیچ زمینه‌ای آن را گفته باشد. اصل ماجرا از سوی وزیر و ... ثابت شده بود. بخواهیم بر سبک حدادعادل صحبت کنیم فردی را دیده‌ایم که صورتش پر از خون و کوفتگی و زخم است. از او بپرسیم آیا دعوا کرده‌ای؟ این پرسش از دعوا تهمت نیست. پرسش است. این اثبات وجود چنین حساب‌هایی مانند آن خون و زخم و کوفتگی است. پرسش را باید در متن و زمینه‌اش معنا کرد. اگر از فردی آرام و مرتب بپرسیم دعوا کرده‌ای؟ شاید آزار بیند و این پرسش تهمت باشد. اما از کسی که خون‌آلود و زخمی است، این پرسش یک پرسش درست است. رئیس فرهنگستان فارسی باید بداند متن در معنای جمله تأثیر دارد.

از مقالات سعدی انجمنی

بهترین راه شناختن دیگران، روبروشدن با آنان است. حتی اگر بوی عطری را توصیف کنند به اندازه ثانیه‌ای بوییدن آن مفید نیست. می‌توانیم برای آشنایی با بزرگان، زندگینامه آنان را بخوانیم، اما تا با آنها و آثارشان روبرو نشده‌ایم، شناخت‌مان ناقص است. میان شنیدن «سعدی شاعر بزرگی است.» و شنیدن و مواجهه با این بیت شعر «در کویِ تو معروفم و از روی تو محروم/گرگ دهن‌آلودهٔ یوسف ندریده» فرق بسیار است. گزارش رادیویی فوتبال، هیچ‌گاه زیبایی‌های فوتبال را نشان نمی‌دهد؛ برای درک زیبایی و شناختنش باید آن را دید و رودررو شد. اما پرسشی که باید به آن پاسخ گوییم این است چرا باید با سعدی روبرو شویم و او را بشناسیم؟ سعدی برای انسانِ  امروز چه دارد، برای جوانی که پوکمون‌گو بازی می‌کند، چه دارد؟ اگر پاسخ این باشد، شناخت او، اطلاعات عمومی را بالا می‌برد و به درد حل جدول روزنامه می‌خورد، می‌شود با پنج دقیقه خواندن زندگینامهٔ‌ کوتاه سعدی، چهار خط به اطلاعات عمومی خود اضافه کنیم. اما سعدی چیزی دارد، که نباید تنها چهار خط درباره‌اش خواند و تمام. آدمی که سراغ سعدی می‌رود و با نثر و شعرش روبرو می‌شود، با آدمی که چیزی از سعدی نخوانده است، متفاوت است. شاید بسیاری از کتاب‌ها و انسان‌ها باشند، که خواندن و شناختن‌شان چیزی به ما اضافه نکنند؛ اما سعدی چیزی دارد که می‌ارزد سراغ او برویم و او را بشناسیم.

نگفتند حرفی سخن‌اوران ...که سعدی نگوید مثالی بر آن

گلستان، بوستان، غزلیات، قطعات و چند رساله در نصیحت به پادشاهان و... از آثار سعدی‌اند. شعر و نثر سعدی، پر است از مضامین اخلاقی. گویی سعدی برای هر اتفاق و ماجرا و تجربه‌ای که انسان پیش‌رو دارد، سخنی دارد. پیشامدی نیست «که سعدی نگوید مثالی بر آن».

گلستان هشت باب دارد. هفت باب اول، حدود صد و هشتاد حکایت دارد. باب هشتم در آداب صحبت است و صد بخش کوتاه دارد. این حکایات، همه تجربیات انسانی در موقعیت‌های مختلف است و سعدی با به تصویرکشیدن این موقعیت‌ها، سعی در نشان‌دادن راه صحیح به خواننده دارد. در گلستان با حکایتی مواجهیم که از راست‌گویی، حسادت، انتقام‌جویی، دزدی و تعارض اخلاقی، رجوع به غیر متخصص، فایده تجربه و دانش و ... می‌گوید. کلمات سعدی به‌ گونه‌ای است که آنچه به ما یاد می‌دهد، می‌تواند به ضرب‌المثل و شعار تبدیل شود. به عنوان مثال، سعدی برای پریدن میان کلام دیگری می‌گوید «سخن را سر است ای خداوند و بُن...میاور سخن در میان سخُن». برای تکرار نکردن سخن و چندبار گفتنش می‌گوید «چو یکبار گفتی مگو باز پس...که حلوا چو یکبار خوردند بس». درباره گفتگو و جدال با نادانان می‌گوید «چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار..سر خود را به نادانی شکستی». درباره عیبجویان هشدار می‌دهد «هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد...بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد» در سراسر گلستان، به چنین مواردی برخورد می‌کنیم « که سعدی هرچه گوید پند باشد»

بوستان ده باب دارد و یک مقدمه. باب نخست خطاب به حاکمان و فرمانروایان است و آنان را به «عدل و تدبیر و رای» دعوت می‌کند. احسان، عشق و شور و مستی، تواضع، رضا، قناعت، عالم تربیت، شکر بر عافیت، توبه و راه صواب و در آخر مناجات باب‌های دیگری بوستانند. سعدی در بوستان، انسان خوب و مدینه فاضله را تصویر می‌کند. در حکایت آتش‌سوزی بغداد به آن کس که دکانش نسوخته بود و شکر می‌گفت عتاب می‌کند «پسندی که شهری بسوزد به نار... و گرچه سرایت بود بر کنار؟» و همدردی را فریاد می‌زند. درباره زیاده‌روی در احسان می‌گوید «به یک بار بر دوستان زر مپاش...وز آسیب دشمن به اندیشه باش» می‌گوید کارها را به آنان که تجربه ندارند، مسپاریم «گرت مملکت باید آراسته...مده کار معظم به نوخاسته» یا نخواهی که ضایع شود روزگار...به ناکاردیده مفرمای کار»  به درست‌گویی و بی‌توجهی به پسند دیگران دعوت می‌کند «بگوی آنچه دانی سخن سودمند...وگرهیچ‌کس را نیاید پسند» مواجهه با سعدی، برای ما چیزی دارد، در ماجراهای زندگی به ما کمک می‌کند. «سخن‌های سعدی مثال است و پند...بکار آیدت گر شوی کاربند»

 داستان غزلیات سعدی، داستانی متفاوت است. سعدی از جایگاه معلمی در گلستان و بوستان، در مقام عاشق سخن می‌گوید. غزل سعدی پر است از تصویرسازی‌های بدیع در قالب کلماتی روان و بدون پیچیدگی. «بس در طلبت کوشش بی‌فایده کردیم...چون طفل دوان در پی گنجشک پریده»، «بازآ که در فراق تو چشم امیدوار...چون گوش روزه‌دار بر الله اکبر است»  حکمت‌ها، مضامین اخلاقی و تجربیات زندگی نیز در غزل‌های سعدی فراوان یافت می‌شود. «تن آدمی شریف است به جان آدمیت»، «بسیار زر که مس بدرآید ز امتحان» سعدی، آثارش را نتیجه سختی‌هایی می‌داند که همه عمر چشیده است «همه عمر سختی کشیده است سعدی...که نامش برآمد به شیرین زبانی»

اگرچه مولوی می‌گوید «بهتر آن باشد که سر دلبران...گفته آید در حدیث دیگران» اما سعدی بهتر از دیگران سخن خویش را وصف می‌کند. «گرت از بدایع سعدی نباشد اندر بار....به پیش اهل معانی چه ارمغان آری؟» در بیتی که هم معشوق و هم شعر خود را توصیف می‌کند، می‌گوید «حُسن تو نادرست در این عهد و شعر من.... من چشم بر تو و همگان گوش بر منند» او خود را توانا بر توصیف معانی‌ای می‌داند که دیگران نمی‌توانند «در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراد... که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل» سخنانش همه جا نقل مجلس بود «هفت کشور نمی‌کنند امروز...بی‌مقالات سعدی انجمنی» 

نهایت سخن

از کلام سعدی، می‌توان آموخت و به دیگران آموزاند. او برای موقعیت‌ها و تجربه‌های گوناگون انسانی، سخن دارد. سخنش به‌گونه‌ای است که می‌تواند شعار زندگی شود. «مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان»

این متن را به پیشنهاد صدرا محقق عزیز [که غمش مباد و گزندش مباد و درد مباد] برای مجله‌ای داخلی که اسمش را نمی‌دانم، نوشتم. گفته بود مخاطبش نوجوانان است.


کتاب‌فروختن

امروز برای اولین بار در تاریخ بشریت، کتاب فروختم. دوستی توی گروهی در تلگرام نوشت کتاب شرح مواقف را می‌خواهم. برایش نوشتم من چاپ بیروتش را دارم. گفت چند؟ گفتم هر چه گفتی حتی مجانی. هیچ‌گاه کتاب نفروخته‌ام. هر کتابی را که نمی‌خواستم به دیگری هدیه می‌دادم. گفت بفروش. ۴ جلد بود. یادم نیست چند تومن خریده بودم. حدود ۱۵ سال پیش خریده بودم. گفتم صد خوب است؟ گفت هشتاد و فوراً گفت هفتاد. گفتم باشد. دوست داشتم مثل یک فروشنده بگویم چونه نزن، چاپ بیروته و تر تمیز و ... یادم آمد بالا گفته‌ام حتی مجانی. گفتم باشه.

به همین سادگی قبح فروختن کتاب فروریخت به قیمت هفتاد هزار تومان. اما سنت حسنه کتاب‌هایی را که خوانده‌اید و دیگر نمی‌خوانید، هدیه بدهید را گرامی بدارید. خیال نکنید همه شرح مواقف را خوانده‌ام.


شرح مواقف


مشتی از خروار

اول: برای کتاب درسی احمد، باید خرداد ثبت‌نام اینترنتی می‌کردم، ثبت‌نام کردم؛ اما درخواست ثبت نشده بود. اول سال کتاب گیرش نیامد. در این بخش من هم مقصر بودم.

دوم: در همان سامانه اینترنتی، امکانی بود که کتاب‌ها را پستی بخریم. کتاب‌ها را سفارش دادم تا پست بیاورد. اما جناب پست‌چی اشتباهی برده‌بود جای دیگر تحویل داده بود و رفته بود. خوشبختانه شماره روی بسته پستی بود و گیرنده اشتباهی زنگ زد و رفتیم گرفتیم.

سوم: بسته را که باز کردم، فاکتور خرید بود. کسی زیرش را امضا کرده بود و مهر زده بود «کنترل شد». کنترل شد را که دیدم، توی دلم گفتم، اشتباهی کرده است. کتاب‌ها را نگاه کردم. فارسی چهارم، ریاضی چهارم، علوم چهارم، مطالعات اجتماعی پنجم. یک کتاب را اشتباهی داده بودند. 

دربارهٔ زیست مؤمنانه و رواداری

«تمام وجودشون رو کینه و دشمنی پر کرده و تشویق بی‌دین و لات و هرزه هم بهشون مزه کرده با این حال می‌خوان جانماز دین رو هم آب بکشن :)»

این کلمات را دوستی دربارهٔ من نوشته است. این توییت چهار بخش دارد. نخست کینه و دشمنی‌ای که تمام وجودم را پر کرده است. دوم مزه‌کردن تشویق بی‌دین و لات و هرزه به مذاق من. سوم جانماز دین را آب کشیدن در عین حالی که تشویق هرزه‌ها و لات‌ها و بی‌دینان مزه می‌کند. چهارم آن خنده آخر. آن خنده آخر در جواب کامنت قبلی فردی دیگر است. به این خنده چون دربارهٔ من نیست کاری ندارم. 

من این کلمات را فحش نمی‌دانم، یک تحلیل می‌دانم. سال‌هاست در سرای مجازی هم‌دیگر را می‌شناسیم؛ پس می‌تواند از من شناختی داشته باشد و دربارهٔ من بگوید و تحلیل کند. نمی‌دانم که آیا او از دانش‌هایی که مربوط به روان انسان و انفسیات فرد است، چیزی بداند یا نه، اما در سه ادعای او دربارهٔ من، از درونیات من سخن گفته است. کینه، خوش‌آمدن [همان مزه‌کردن] و تدین‌نمایی [همان جانماز دین آب کشیدن]. این کلمات دربارهٔ دوستان من، آنان‌که لایک می‌زنند و آنان‌که کامنت می‌نویسند هم سخن دارد، آنها را بی‌دین، لات و هرزه می‌نامد.

چرا به این تحلیل رسیده است؟ گمان می‌کنم «نپذیرفتن یا ناتوانی درک فضیلت رواداری» پاسخ این پرسش باشد. نپذیرفتن یا عدم درک مدارا با دیگری، نه کاملاً؛ اما بسیار بسته به تک‌انگاری حقیقت است. نویسنده توییت در من سه رفتار را می‌بیند: نخست مخالفت با باورهایش. دوم گفت و شنید با انسان‌ها با باورهای گوناگون از مؤمن تا خداناباور و ... سوم زیست مؤمنانه. او نمی‌تواند میان زیست مؤمنانه و گفت و شنید با خداناباوران یا آنانکه زیست مؤمنانه ندارند، جمع کند. گمان می‌کنم آنچه او و من در سرای مجازی بر زبان می‌رانیم، در این درک تأثیرگذار باشد. من از همه‌چیز می‌گویم: از زندگی، از نان سنگکی که خریده‌ام، از بچه‌هایم، از مشق‌هایشان، از کتاب‌ها، از کشتی، از سیاست و ... اما او غالباً از سیاست می‌گوید. من شاید در سیاست با بسیاری از دوستان مجازی‌ام فاصله داشته باشم، اما اشتراک‌های انسانی را وقتی به نمایش می‌گذارم و می‌گذاریم با هم مشترک می‌شویم. پیش از این گفته بودم [اینجا] که «شبکه‌های اجتماعی مؤمن را به انسان مؤمن و ناباور را به انسان ناباور تبدیل می‌کند.» این جایی است که به غیر از باور، زندگی عادی را بگوییم؛ اما آنگاه که فقط از باورهای سیاسی یا مذهبی بگوییم و تنها دغدغه‌ باور باشد، مخالفان به «انسان مخالف» بدل نمی‌شوند و در نتیجه اشتراکی هم بوجود نمی‌آید. فقط آنان‌که «اخ لک فی الدین» هستند، همراه می‌شوند و نمی‌توان با «نظیر لک فی الخلق» همراه شد و گفت‌وشنید کرد. این «نظیر لک فی الخلق» حداقل اشتراکی است که همه انسان‌ها با یکدیگر دارند. همین اشتراک حداقلی، برای رواداری و مدارا کافی است. با نمایش زندگی کردن، این اشتراک از شباهت در خلق، فراتر می‌رود. اما آنکه تنها و تنها از باور سیاسی می‌گوید و تنها باور سیاسی را می‌بیند، طبیعتاً این اشتراکات را نادیده می‌انگارد و اگر در باور سیاسی همراهش نباشی، دیگری را یک «مخالف» یا یک «دشمن» می‌بیند و نمی‌تواند مدارا کند و روادار باشد.

او تعامل و گفت و شنید با آنکه را مخالف باور اوست، رد می‌کند و نمی‌پذیرد. او این گفت‌وشنید را در رفتارهای من می‌بیند و آن را به «تشویق بی‌دین و لات و هرزه هم بهشون مزه کرده» تعبیر می‌کند. آنگاه به گمانش زیست مؤمنانه من با این گفت‌وشنید در تضاد است. این استدلال را می‌چنید: اگر الف زیست مؤمنانه راستین دارد، نمی‌تواند با «بی‌دین و لات و هرزه» بگوید و بشنود؛ الف با «بی‌دین و لات و هرزه» می‌گوید و می‌شنود. پس: زیست مؤمنانه الف راستین نیست. او زیست مؤمنانه را منافی گفت‌وشنید با غیرمؤمنان می‌داند. پس زیست مؤمنانه را دروغین می‌داند و آن را «جانماز دین آب کشیدن» می‌نامد.

من باید از این کلمات که مبتنی بر مشاهدات و سپس تحلیل است، به خودم رجوع کنم. باید خودم را مشاهده کنم و ببینم چه کرده‌ام و چه بوده‌ام که او و احتمالاً‌ دیگرانی این‌گونه فکر می‌کنند. من نمی‌توانم به سادگی بگویم «نه، من اینگونه نیستم». گاهی «خودفریبی» چنان پیچیده است که حتی خود به خودفریبی ناآگاهیم. «أَخفَی مِن دَبِیبِ النَّملِ عَلَی صَفَاةٍسَودَاءَ فی لَیلَةٍ ظلماءَ». لااقل من نمی‌توانم بخش اول سخنان را که گفته بود «تمام وجودشون رو کینه و دشمنی پر کرده» کاملاً‌ رد کنم.

زمینهٔ ادعای دوم [تعامل با مخالفان] و ادعای سوم [متدین‌نمایی] را به گمانم باید در گونهٔ بودن من در فضای مجازی جستجو کرد. در این سرای مجازی، فرد در متن [و تصویر] حلول می‌کند. فرد متناسخ است در کلماتش. متن می‌تواند نمایندهٔ تمام رفتارهای فرد را نمایندگی کند یا بخشی از آن را. این به تصمیم فرد وابسته است. کسی تصمیم می‌گیرد تنها از باورهایش بنویسد، کسی تصمیم می‌گیرد تنها از آثارش بنویسد و...  من از سال‌ها پیش این را برگزیده‌ام که کلماتم در این فضا، نماینده «من» باشد نه نماینده باور تنها و نه نماینده زندگی تنها. «من» هم باور دارد، هم زندگی می‌کند، هم احساس دارد و ... طبعاً بسیاری از دوستانم با بخشی از من موافقند و با بخشی مخالف. اگر بنا بر این باشد که مخالفت در بخشی به معنای مخالفت در کل باشد، هیچ دوستی نخواهد ماند. این را نباید به معنای گشودگی بر هر باور و رفتاری تفسیر کرد. به هر دلیلی، - یا حتی بی‌هیچ دلیلی و تنها به خاطر اراده- من تصمیم به زیست مؤمنانه و رواداری با دیگریِ مخالف باور خود دارم. این تصمیم، پشتوانه رفتار من در فضای مجازی است. طبعاً می‌توان آن را در مقام نظر و عمل نقد کرد و نادرستی‌هایش را نشان داد و به آن کمک کرد. چنان‌چه گاهی یارانِ یاری‌گر می‌گویند.

به هر حال، من -یعنی من- بر مدارا و رواداری با دیگری‌ام تا آنگاه که دشمنی نورزد. مبنای این رواداری را نه تنها «اخلاق» بلکه دین هم می‌دانم. دیگران یا «هم‌کیش‌اند یا هم‌سرشت» و حتی همه انسان‌ها و موجودات عیال الله‌اند. «والخلق کلهم عیالک». من این را قید می‌زنم به تا آنگاه که دشمنی نورزند. «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم». من زیست‌مؤمنانه و تعامل با دیگریِ نامؤمن را با رواداری جمع می‌کنم. اما نویسنده توییت این جمع را نمی‌پذیرد و زیست مؤمنانه من را راستین نمی‌داند و آن را «جانماز دین آب کشیدن» می‌خواند. به هر حال، باید گفتگو کرد که آیا باور مؤمنانه و زیست مؤمنانه با رواداری با غیر قابل جمع است یا نه. 

نکته پایانی دفاعی کوتاه از دوستان مجازی‌ام است. در میان دوستانم افرادی هستند که یا ناباورند و یا زیست مؤمنانه ندارند [به قول توییت، بی‌دین]؛ اما تا جایی که یاد دارم میان‌شان هرزه و لات ندیده‌ام.
*
با تذکری، متن را کمی ویرایش کردم تا کمی از حالت جدل خارج شود.
پیشنهاد می‌کنم دربارهٔ مبانی رفتاری‌ام اینها را بخوانید:

شبکه‌های اجتماعی، دیگران و دگرگونی‌های ما


تبسم ۲۹ساله

این سال‌ها بارها عکس بابارجب را دیده بودم. هیچ‌گاه نتوانستم چند ثانیه نگاهش کنم و چشم‌هایم را می‌چرخاندم. نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم هرچه بود، در دلم سراسر احترام او بود. صورتش ویران شده بود. گفته‌اند همسایه‌ها مجبورش کرده‌اند خانه را عوض کند. بچه‌ها می‌ترسیدند. حتی آنهایی که او را قهرمان می‌دانستند، نمی‌توانستند به صورتش خیره شوند. بابارجب شهید شد. دیروز که شنیدم، اولین بار توانستم به عکس‌هایش خیره شوم و ببینمش. توی همان صورت ویران، می‌توانی شادی را کشف کنی. عکس‌هایش را این‌ور آن‌ور پیدا می‌کنم و می‌بینم. هنوز همان ترس کودکانه از چهرهٔ ویران بابارجب را دارم. ناگهان عکسی میخ‌کوبم می‌کند و وادارم می‌کنم به خیره‌شدن و سکوت. 

کنار بابارجب زنی نشسته‌است با چادر نمازی گل‌گلی. چهره‌اش آرام است بی‌هیچ شکایتی؛ بی‌هیچ گله‌ای. ماجرا به همین گله‌نداشتن -که کار هر کسی نیست- تمام نمی‌شود. روی لب‌های زن، لبخند است؛ یک لبخند ۲۹ساله. تنها یک عاشق می‌تواند بدون گله، بدون زجر و با تبسمی که محو نمی‌شود، رنج‌های معشوق را بر دوش بکشد. این داستان یک اتفاق عادی زمینی نیست. در کنار انسانی که همسایه‌های به ظاهر بزرگسال از چهره‌اش می‌ترسند و او را طرد می‌کنند و کودکان از او هراس دارند و حتی دوستدارانش تحمل ندارند، به او خیره شوند، ماندن و شکایت نداشتن و لبخند زدن، افسانه است؛ حتی داستان‌نویسان به سختی بتوانند این افسانه را باورپذیر کنند. باید اتفاقی فراانسانی و فرازمینی باشد، که بمانی و شکوه بر زبان نیاوری و تبسم محو نشود. گویی آن شادی‌ای که از چهرهٔ ویران بابارجب می‌تابد، بازتاب این تبسمِ ۲۹ساله است؛ تبسمی محونشدنی بر چهره قهرمانی دیگر.


بابارجب و آن تبسم ۲۹ ساله

این متن را پس از خواندن این توییت خوابگرد عزیز نوشتم.
منتشر شده در شماره نخست مجله ماشین دودی

دماغ مصطفی و عکس محمد

مصطفی دیشب که چسب‌های روی دماغش را کند و ده دقیقه‌ای خودش را توی آینه برانداز کرد، برگشت گفت نگاه دماغم کن. نگاه کردم. گفت دقیق نگاه کن. سمت راست دماغش پایین‌تر از سمت چپ بود. دماغش دو-سه باری شکسته بود و انحراف هم داشت. یک ماه پیش آمد تهران و عملش کرد. گفتم تنها با دقت فلسفی این نامیزانی معلوم است؛ غصه نخور. گفت ملتی منتظرند که دماغ نو را ببینند. 

یاد محمد ماشینی افتادم. بچه شمال بود. سال‌ها پیش ماشینی زده بود به پدربزرگش و فامیل‌شان شده بود ماشینی. سال‌های اول طلبگی هم‌کلاس بودیم. محمد خوشگل نبود؛ حتی می‌توان گفت زشت بود. یعنی اگر بخواهی دربارهٔ زیبایی‌اش نظر بدهی، می‌توان گفت زشت بود؛ اما اگر نخواهی نظر بدهی، معمولی بود. چشمش تیک داشت و گاهی می‌زد. چهارده-پانزده ساله بودیم که شهر و دیارمان را ترک کرده بودیم و آمده‌بودیم قم درس بخوانیم. رفیقی قمی داشتیم به اسم حسین. خانه‌شان آذر بود. هر سال تاسوعا پدرش نذر آبگوشت داشت و چند باری رفتیم و آبگوشت قنبیت قمی را خوردیم. حسین زیبا بود با موهای بور، صدای خوبی داشت و قاری بود. حسین از عکاسی ساحل توی همان آذر عکس سه در چهار گرفته بود. عکس رنگی بود. چند سالی بود که عکس رنگی جای عکس‌های سیاه و سفید عکاسی‌ها را گرفته بود. پرده پشت عکس، رنگارنگ بود. عکس حسابی رتوش شده بود و عکس زیبایی از حسین بود. آن سال‌هایی که هنوز دوربین‌ها آنالوگ بودند و عکس‌ها دستی رتوش می‌شدند. محمد می‌خواست عکس بگیرد و با دیدن عکس حسین، تصمیم گرفت برود آن عکاسی. بین عکاسی ساحل توی آذر و مدرسه، هفتاد عکاسی دیگر بود؛ اما عکس حسین خوب درآمده بود. یادم است عصر سه‌شنبه‌ای محمد و حسین رفتند آن عکاسی. قرار بود هفته بعد عکس را تحویل بدهد. محمد که برگشت، برای‌مان از مهارت عکاس تعریف کرد. می‌گفت چند بار آمد و زاویه بدن و صورت را تغییر داد. کمر را صاف کرد. نورها را کم و زیاد کرد. این‌ها را با آب و تاب تعریف می‌کرد. نمی‌دانم؛ اما احتمالاً‌ محمد پیش از آن، هیچ عکس خوبی نداشت. شاید منتظر معجزه رتوش بود. در طی هفته، بارها برایمان از عکس گفت. منتظر بود تا سر هفته شود و دوباره هفتاد عکاسی را رد کند تا برسد به عکاسی ساحل توی آذر و عکس‌هایش را بگیرد و بیاید جلوی همه ما پز عکسش را بدهد. نه تنها محمد، همه ما منتظر عکسش بودیم؛ مثل خانواده‌ای که منتظر نتیجه کنکور بچه‌شان است. هفته شد، محمد و حسین رفتند آذر. برگشتند، شب بود. توی صورت محمد اخم بود. حوصله نداشت. درباره عکس چیزی برایمان نگفت. فهمیدیم خوب نشده است. معجزه نشده بود. حسین هم چیزی نگفت. شاید با هم قرار گذاشته بودند که چیزی به ما نگویند. سه چهار روز بعد، محمد خودش خندید. عکس‌ها را آورد نشان‌مان داد. دوران، دوران عکس آنالوگ بود و نگاتیو. محمد درست وقتی عکاس دکمه را فشار داده، چشمش تیک زده بود. وسط عکس یک چشمش بسته بود و یکی باز. 

|
نام محمد ماشینی ساختگی است.

روی سکوهای خانهٔ‌ تکواندو

ظهر حالم بد شد؛ اما احمد مسابقه داشت و نمی‌خواستم مسابقه‌اش خراب شود. اولین مسابقهٔ بیرون از باشگاه است؛ مسابقات تکواندوی پسران طلاب. از خانه‌مان تا آنجا بیش از یک ساعت راه بود. با خودم کتاب بردم تا توی سکو‌های خانهٔ تکواندوی قم بخوانم؛ حتی یک صفحه هم نخواندم.
گفته بودند ساعت ۲ آنجا باشید. اشتباهی به جای «نوقطار» به «نوبهار» و سالن توی «چال‌کاظم خرکش» رفتیم. نیم‌ساعتی به ضررمان شد. 
روی صندلی‌های سکوهای سالن که نشستم، دوستی قدیمی را دیدم. سلام و علیک کردیم. اسمش را فراموش کرده بودم. پسرش توی باشگاه احمد بود. یواش از احمد پرسیدم فامیل دوستت چیست. هفده-هجده سال پیش، پنجاه روز با هم مشهد بودیم؛ اردوی ولایت.

محسن غرویان برای‌مان از سروش می‌گفت و پاسخش را می‌داد. آن روزها غرویان، شاگرد مصباح بود. به زبان امروزی، در پی تربیت طلبهٔ بابصیرت بودند. با ایسم‌ها آشنا می‌شدیم. اردو پنجاه-شصت روز بود و دوران خوشی بود. سال ۷۸ خورد به ۱۸ تیر. بحث شده بود برویم تهران یا همان مشهد بمانیم. گفتند مشهد هم شلوغ شده است و قرار شد مشهد بمانیم. برای‌مان سخنرانی روح‌الله حسینیان را پخش کردند. -آن زمان این سخنرانی محرمانه بود- سخنرانی آیت الله خامنه‌ای بعد از ۱۸ تیر را همه با هم شنیدیم. یادم است بچه‌ها گریه می‌کردند. ۲۳تیر کفن‌ پوشیدیم و رفتیم توی حرم. -عکس زیر، من کفن نپوشیده‌ام-

دوست قدیمی، که سال‌هاست مجالی برای صحبت نداشته‌ایم و شاید تنها چند بار گذرا فقط سلام کرده‌ایم و رد شده‌ایم، ازم پرسید وبلاگ داری؟ با تردید گفتم «درویشی نشسته بر پوست پلنگ». با گوشی‌اش وبلاگم را باز کرد. برقی آمد توی چهره‌اش. سر صحبت را باز کرد. فهمید «خودی»‌ام. تهرانی بود و می‌خواست برود تهران به «لیست امید» رأی دهد. گفتیم و گفتیم و گفتیم.

پسرش زود رفت توی میدان و بدجور باخت و حذف شد. وقتی می‌خواست برود گفت: «از آن اردوی ولایت ما آمدیم بیرون» و مثل ما زیادند.

احمد ۷-۱۱ باخت. اما جانانه مبارزه کرد.


۷۸ تا ۹۴


مجلس ششم، محمدحسین فرج‌نژاد گفت بیا برویم تهران رأی بدهیم. هم‌حجره‌ای بودیم توی مدرسهٔ امام باقر نیروگاه. فرج‌نژاد عشق صهیونیست و فراماسونری و ... بود. الان هم این‌ور آن‌ور کارشناس همین چیزهاست و حتی کتابی دارد به اسم اسطوره‌های صهیونیزم در سینما -یک چنین چیزی- پسر خوبی است. آن زمان با هم می‌رفتیم هیئت پناهیان. من پناهیان را به خاطر روضه‌ها و مناجات‌خوانی‌اش دوست داشتم و فرج‌نژاد به خاطر تحلیل‌هایش و گفته‌هایش. هنوز فایل‌های مناجات‌خوانی پناهیان را دارم و هنوز دوست‌شان دارم.

رفتیم تهران و رأی دادیم. صندوق توی یک کانتینر کنار خیابان بود. سیار بود و طبعاً‌ خلوت. به فهرست جامعهٔ‌ روحانیت رأی دادم. -فرج‌نژاد هم احتمالاً‌ به همان‌ها رأی داد- رفتیم به فهرستی رأی دادیم که «اکبر هاشمی رفسنجانی» نفر اولش بود. یادم است مردی ازم خواست برایش رأی‌ها را بنویسم. فهرستش کامل نبود. ازش خواستم به رفسنجانی رأی دهد -آن زمان هنوز هاشمی نشده بود- گفت خوشم نمی‌آید. نفر آخر فهرستش را که نوشتم دوباره ازش خواستم و گفتم نفر آخری بنویسش. انگار که اگر اسم رفسنجانی نفر آخر باشد، نوعی تنبیه باشد. قبول کرد و اسم آخر را برایش نوشتم. مردی که ناظر بود، اعتراض کرد بهم. گویا دوست نداشت کسی به رفسنجانی رأی دهد. آن انتخابات سخت شکست خوردیم. هاشمی در شمارش اولیه نفر سی‌ام بود و از نمایندگی انصراف داد. تلخ‌ترین نکتهٔ آن رأی این است که نام «محمود احمدی‌نژاد» هم در آن فهرست بود و من نامش را نوشته‌ام.

شانزده سال گذشته است. مثل شانزده سال قبل، هنوز قم هستم. مثل شانزده سال قبل، تصمیم دارم بروم تهران رأی بدهم. مثل شانزده سال قبل، تصمیم دارم اولین نامی که می‌نویسم «اکبر هاشمی رفسنجانی» باشد. 

فرج‌نژاد نمی‌دانم برود تهران. اما اگر برود، به هاشمی رأی نخواهد داد. احتمالاً این مدت در گپ‌وگفت‌هایش می‌گوید به هاشمی رأی ندهید. ای کاش ببینمش و بگویم می‌خواهم مثل شانزده سال قبل بروم تهران و بگویم جلد سوم کاپلستونم را برایم بیاورد. فرج‌نژاد دوست خوبی است و باانصاف؛ اما رأی‌مان دیگر یکی نیست.
رأی شانزده سال قبلم، ایدئولوژیک بود؛ درش احساسات بود،‌ حب و بغض بود. انکار نمی‌کنم در رأی الانم بغض است. سعی می‌کنم به رأی سلبی -نه بغضی- تبدیلش کنم. اما درش حب نیست. لااقل حب افراد نیست. بیش‌تر از روی ترس از آینده مبهم است و آن بخش کم‌سوتر ایجابی‌اش، امید. مثل شانزده سال پیش شما را دعوت می‌کنم به هاشمی رأی بدهید.


مجسمه امپراتور اسب سوار و شکل‌گرایی

من تاریخ بلد نیستم، -خیلی چیزهای دیگر بلد نیستم- نمی‌دانم آن مرد اسب‌سوار که بوده و اصلاً‌ همان بوده که به ایران حمله کرده یا نه و آن‌که به ایران حمله کرده، پیروز شده یا نشده و اگر پیروز شده، تا کجا آمده و... مارکوس آئورلیوس آنتونیوس بوده یا مارکوس آئورلیوس یا مارکوس آنتونیوس؟ صلح‌طلب بوده یا جنگ‌جو؟

نمی‌توان گفت همهٔ آنان‌که این نقد را به روحانی گفته‌اند، یکی هستند. یکی تذکر ساده داده است؛ اما دیگرانی از آن برای ادعای واهی و پوچ «دولت ذلت و وادادگی» استفاده کرده‌اند. این‌ها یکسان نیستند.

در این نقد، حاکمیت «شکل گرایی» بر تفکر منتقدین دیده می‌شود. شکل‌گرایی آن است که محتوا را نمی‌بینند و تنها به شکل توجه می‌کنند. حتماً‌ می‌خواهند کنار تئاتر شهر مسجدی بسازند که سایهٔ مسجد بر تئاتر شهر بیافتد. حجاب و ریش -که شکل دارند- تبدیل می‌شود به اصل اصول دین و توحید و عدل و ... به کنار می‌رود. «آزادی‌های یواشکی» از «الحاد» برایشان مهم‌تر است. 
محتوای سفر و گفتگوی روحانی -به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران- صلح و دوستی و تلاش برای روابط بهتر و در نتیجه پیشرفت است. در زیر آن اسب و اسب سوار، سخن از دوستی است و صلح. اما این محتوا نفی می‌شود و آن اسب و اسب‌سوار دیده می‌شود. همان حاکمیت شکل‌گرایی بر محتوا و معنا.

حتی اگر بخواهیم از آن اسب‌سوار معنایی صید کنیم، جنگ و شکست ایرانیان معنا نمی‌شود. اسب‌سوار لباس جنگی ندارد و بوی جنگ نمی‌دهد؛ اما حتی اگر نماد جنگ باشد، معنای آن این است که دوران جنگ تمام شده است و ما «زندگان» از صلح می‌نویسم و آن‌که به او کنایه زده شده است، اسب‌سوار است نه «زندگان».