انگارهای فقط انگار

پاراگراف
سَکِر یک سال و نیم روی «آخرین گودال» کار می‌کرد؛ اما هیچ‌کس حتی همسر و دخترش، چیزی در این‌باره نمی‌دانست. او می‌گوید: «فکر می‌کنم شیوه‌ٔ درستی باشد. هرچه آدمی از کاری بیشتر حرف بزند، تمایلش به انجام آن کمتر می‌شود. وقتی به خودم اجازه نمی‌دادم دربارهٔ آخرین گودال چیزی به کسی بگویم، چاره‌ای جز نوشتن آن نمی‌دیدم...»

مصاحبه با لوئیس سکر، #آخرین_گودال، ترجمهٔ حسین ابراهیمی، کتاب‌های بنفشه،‌ تهِ‌کتاب

دربارهٔ زیست مؤمنانه و رواداری

«تمام وجودشون رو کینه و دشمنی پر کرده و تشویق بی‌دین و لات و هرزه هم بهشون مزه کرده با این حال می‌خوان جانماز دین رو هم آب بکشن :)»

این کلمات را دوستی دربارهٔ من نوشته است. این توییت چهار بخش دارد. نخست کینه و دشمنی‌ای که تمام وجودم را پر کرده است. دوم مزه‌کردن تشویق بی‌دین و لات و هرزه به مذاق من. سوم جانماز دین را آب کشیدن در عین حالی که تشویق هرزه‌ها و لات‌ها و بی‌دینان مزه می‌کند. چهارم آن خنده آخر. آن خنده آخر در جواب کامنت قبلی فردی دیگر است. به این خنده چون دربارهٔ من نیست کاری ندارم. 

من این کلمات را فحش نمی‌دانم، یک تحلیل می‌دانم. سال‌هاست در سرای مجازی هم‌دیگر را می‌شناسیم؛ پس می‌تواند از من شناختی داشته باشد و دربارهٔ من بگوید و تحلیل کند. نمی‌دانم که آیا او از دانش‌هایی که مربوط به روان انسان و انفسیات فرد است، چیزی بداند یا نه، اما در سه ادعای او دربارهٔ من، از درونیات من سخن گفته است. کینه، خوش‌آمدن [همان مزه‌کردن] و تدین‌نمایی [همان جانماز دین آب کشیدن]. این کلمات دربارهٔ دوستان من، آنان‌که لایک می‌زنند و آنان‌که کامنت می‌نویسند هم سخن دارد، آنها را بی‌دین، لات و هرزه می‌نامد.

چرا به این تحلیل رسیده است؟ گمان می‌کنم «نپذیرفتن یا ناتوانی درک فضیلت رواداری» پاسخ این پرسش باشد. نپذیرفتن یا عدم درک مدارا با دیگری، نه کاملاً؛ اما بسیار بسته به تک‌انگاری حقیقت است. نویسنده توییت در من سه رفتار را می‌بیند: نخست مخالفت با باورهایش. دوم گفت و شنید با انسان‌ها با باورهای گوناگون از مؤمن تا خداناباور و ... سوم زیست مؤمنانه. او نمی‌تواند میان زیست مؤمنانه و گفت و شنید با خداناباوران یا آنانکه زیست مؤمنانه ندارند، جمع کند. گمان می‌کنم آنچه او و من در سرای مجازی بر زبان می‌رانیم، در این درک تأثیرگذار باشد. من از همه‌چیز می‌گویم: از زندگی، از نان سنگکی که خریده‌ام، از بچه‌هایم، از مشق‌هایشان، از کتاب‌ها، از کشتی، از سیاست و ... اما او غالباً از سیاست می‌گوید. من شاید در سیاست با بسیاری از دوستان مجازی‌ام فاصله داشته باشم، اما اشتراک‌های انسانی را وقتی به نمایش می‌گذارم و می‌گذاریم با هم مشترک می‌شویم. پیش از این گفته بودم [اینجا] که «شبکه‌های اجتماعی مؤمن را به انسان مؤمن و ناباور را به انسان ناباور تبدیل می‌کند.» این جایی است که به غیر از باور، زندگی عادی را بگوییم؛ اما آنگاه که فقط از باورهای سیاسی یا مذهبی بگوییم و تنها دغدغه‌ باور باشد، مخالفان به «انسان مخالف» بدل نمی‌شوند و در نتیجه اشتراکی هم بوجود نمی‌آید. فقط آنان‌که «اخ لک فی الدین» هستند، همراه می‌شوند و نمی‌توان با «نظیر لک فی الخلق» همراه شد و گفت‌وشنید کرد. این «نظیر لک فی الخلق» حداقل اشتراکی است که همه انسان‌ها با یکدیگر دارند. همین اشتراک حداقلی، برای رواداری و مدارا کافی است. با نمایش زندگی کردن، این اشتراک از شباهت در خلق، فراتر می‌رود. اما آنکه تنها و تنها از باور سیاسی می‌گوید و تنها باور سیاسی را می‌بیند، طبیعتاً این اشتراکات را نادیده می‌انگارد و اگر در باور سیاسی همراهش نباشی، دیگری را یک «مخالف» یا یک «دشمن» می‌بیند و نمی‌تواند مدارا کند و روادار باشد.

او تعامل و گفت و شنید با آنکه را مخالف باور اوست، رد می‌کند و نمی‌پذیرد. او این گفت‌وشنید را در رفتارهای من می‌بیند و آن را به «تشویق بی‌دین و لات و هرزه هم بهشون مزه کرده» تعبیر می‌کند. آنگاه به گمانش زیست مؤمنانه من با این گفت‌وشنید در تضاد است. این استدلال را می‌چنید: اگر الف زیست مؤمنانه راستین دارد، نمی‌تواند با «بی‌دین و لات و هرزه» بگوید و بشنود؛ الف با «بی‌دین و لات و هرزه» می‌گوید و می‌شنود. پس: زیست مؤمنانه الف راستین نیست. او زیست مؤمنانه را منافی گفت‌وشنید با غیرمؤمنان می‌داند. پس زیست مؤمنانه را دروغین می‌داند و آن را «جانماز دین آب کشیدن» می‌نامد.

من باید از این کلمات که مبتنی بر مشاهدات و سپس تحلیل است، به خودم رجوع کنم. باید خودم را مشاهده کنم و ببینم چه کرده‌ام و چه بوده‌ام که او و احتمالاً‌ دیگرانی این‌گونه فکر می‌کنند. من نمی‌توانم به سادگی بگویم «نه، من اینگونه نیستم». گاهی «خودفریبی» چنان پیچیده است که حتی خود به خودفریبی ناآگاهیم. «أَخفَی مِن دَبِیبِ النَّملِ عَلَی صَفَاةٍسَودَاءَ فی لَیلَةٍ ظلماءَ». لااقل من نمی‌توانم بخش اول سخنان را که گفته بود «تمام وجودشون رو کینه و دشمنی پر کرده» کاملاً‌ رد کنم.

زمینهٔ ادعای دوم [تعامل با مخالفان] و ادعای سوم [متدین‌نمایی] را به گمانم باید در گونهٔ بودن من در فضای مجازی جستجو کرد. در این سرای مجازی، فرد در متن [و تصویر] حلول می‌کند. فرد متناسخ است در کلماتش. متن می‌تواند نمایندهٔ تمام رفتارهای فرد را نمایندگی کند یا بخشی از آن را. این به تصمیم فرد وابسته است. کسی تصمیم می‌گیرد تنها از باورهایش بنویسد، کسی تصمیم می‌گیرد تنها از آثارش بنویسد و...  من از سال‌ها پیش این را برگزیده‌ام که کلماتم در این فضا، نماینده «من» باشد نه نماینده باور تنها و نه نماینده زندگی تنها. «من» هم باور دارد، هم زندگی می‌کند، هم احساس دارد و ... طبعاً بسیاری از دوستانم با بخشی از من موافقند و با بخشی مخالف. اگر بنا بر این باشد که مخالفت در بخشی به معنای مخالفت در کل باشد، هیچ دوستی نخواهد ماند. این را نباید به معنای گشودگی بر هر باور و رفتاری تفسیر کرد. به هر دلیلی، - یا حتی بی‌هیچ دلیلی و تنها به خاطر اراده- من تصمیم به زیست مؤمنانه و رواداری با دیگریِ مخالف باور خود دارم. این تصمیم، پشتوانه رفتار من در فضای مجازی است. طبعاً می‌توان آن را در مقام نظر و عمل نقد کرد و نادرستی‌هایش را نشان داد و به آن کمک کرد. چنان‌چه گاهی یارانِ یاری‌گر می‌گویند.

به هر حال، من -یعنی من- بر مدارا و رواداری با دیگری‌ام تا آنگاه که دشمنی نورزد. مبنای این رواداری را نه تنها «اخلاق» بلکه دین هم می‌دانم. دیگران یا «هم‌کیش‌اند یا هم‌سرشت» و حتی همه انسان‌ها و موجودات عیال الله‌اند. «والخلق کلهم عیالک». من این را قید می‌زنم به تا آنگاه که دشمنی نورزند. «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم». من زیست‌مؤمنانه و تعامل با دیگریِ نامؤمن را با رواداری جمع می‌کنم. اما نویسنده توییت این جمع را نمی‌پذیرد و زیست مؤمنانه من را راستین نمی‌داند و آن را «جانماز دین آب کشیدن» می‌خواند. به هر حال، باید گفتگو کرد که آیا باور مؤمنانه و زیست مؤمنانه با رواداری با غیر قابل جمع است یا نه. 

نکته پایانی دفاعی کوتاه از دوستان مجازی‌ام است. در میان دوستانم افرادی هستند که یا ناباورند و یا زیست مؤمنانه ندارند [به قول توییت، بی‌دین]؛ اما تا جایی که یاد دارم میان‌شان هرزه و لات ندیده‌ام.
*
با تذکری، متن را کمی ویرایش کردم تا کمی از حالت جدل خارج شود.
پیشنهاد می‌کنم دربارهٔ مبانی رفتاری‌ام اینها را بخوانید:

شبکه‌های اجتماعی، دیگران و دگرگونی‌های ما


تبسم ۲۹ساله

این سال‌ها بارها عکس بابارجب را دیده بودم. هیچ‌گاه نتوانستم چند ثانیه نگاهش کنم و چشم‌هایم را می‌چرخاندم. نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم هرچه بود، در دلم سراسر احترام او بود. صورتش ویران شده بود. گفته‌اند همسایه‌ها مجبورش کرده‌اند خانه را عوض کند. بچه‌ها می‌ترسیدند. حتی آنهایی که او را قهرمان می‌دانستند، نمی‌توانستند به صورتش خیره شوند. بابارجب شهید شد. دیروز که شنیدم، اولین بار توانستم به عکس‌هایش خیره شوم و ببینمش. توی همان صورت ویران، می‌توانی شادی را کشف کنی. عکس‌هایش را این‌ور آن‌ور پیدا می‌کنم و می‌بینم. هنوز همان ترس کودکانه از چهرهٔ ویران بابارجب را دارم. ناگهان عکسی میخ‌کوبم می‌کند و وادارم می‌کنم به خیره‌شدن و سکوت. 

کنار بابارجب زنی نشسته‌است با چادر نمازی گل‌گلی. چهره‌اش آرام است بی‌هیچ شکایتی؛ بی‌هیچ گله‌ای. ماجرا به همین گله‌نداشتن -که کار هر کسی نیست- تمام نمی‌شود. روی لب‌های زن، لبخند است؛ یک لبخند ۲۹ساله. تنها یک عاشق می‌تواند بدون گله، بدون زجر و با تبسمی که محو نمی‌شود، رنج‌های معشوق را بر دوش بکشد. این داستان یک اتفاق عادی زمینی نیست. در کنار انسانی که همسایه‌های به ظاهر بزرگسال از چهره‌اش می‌ترسند و او را طرد می‌کنند و کودکان از او هراس دارند و حتی دوستدارانش تحمل ندارند، به او خیره شوند، ماندن و شکایت نداشتن و لبخند زدن، افسانه است؛ حتی داستان‌نویسان به سختی بتوانند این افسانه را باورپذیر کنند. باید اتفاقی فراانسانی و فرازمینی باشد، که بمانی و شکوه بر زبان نیاوری و تبسم محو نشود. گویی آن شادی‌ای که از چهرهٔ ویران بابارجب می‌تابد، بازتاب این تبسمِ ۲۹ساله است؛ تبسمی محونشدنی بر چهره قهرمانی دیگر.


بابارجب و آن تبسم ۲۹ ساله

این متن را پس از خواندن این توییت خوابگرد عزیز نوشتم.
منتشر شده در شماره نخست مجله ماشین دودی

دماغ مصطفی و عکس محمد

مصطفی دیشب که چسب‌های روی دماغش را کند و ده دقیقه‌ای خودش را توی آینه برانداز کرد، برگشت گفت نگاه دماغم کن. نگاه کردم. گفت دقیق نگاه کن. سمت راست دماغش پایین‌تر از سمت چپ بود. دماغش دو-سه باری شکسته بود و انحراف هم داشت. یک ماه پیش آمد تهران و عملش کرد. گفتم تنها با دقت فلسفی این نامیزانی معلوم است؛ غصه نخور. گفت ملتی منتظرند که دماغ نو را ببینند. 

یاد محمد ماشینی افتادم. بچه شمال بود. سال‌ها پیش ماشینی زده بود به پدربزرگش و فامیل‌شان شده بود ماشینی. سال‌های اول طلبگی هم‌کلاس بودیم. محمد خوشگل نبود؛ حتی می‌توان گفت زشت بود. یعنی اگر بخواهی دربارهٔ زیبایی‌اش نظر بدهی، می‌توان گفت زشت بود؛ اما اگر نخواهی نظر بدهی، معمولی بود. چشمش تیک داشت و گاهی می‌زد. چهارده-پانزده ساله بودیم که شهر و دیارمان را ترک کرده بودیم و آمده‌بودیم قم درس بخوانیم. رفیقی قمی داشتیم به اسم حسین. خانه‌شان آذر بود. هر سال تاسوعا پدرش نذر آبگوشت داشت و چند باری رفتیم و آبگوشت قنبیت قمی را خوردیم. حسین زیبا بود با موهای بور، صدای خوبی داشت و قاری بود. حسین از عکاسی ساحل توی همان آذر عکس سه در چهار گرفته بود. عکس رنگی بود. چند سالی بود که عکس رنگی جای عکس‌های سیاه و سفید عکاسی‌ها را گرفته بود. پرده پشت عکس، رنگارنگ بود. عکس حسابی رتوش شده بود و عکس زیبایی از حسین بود. آن سال‌هایی که هنوز دوربین‌ها آنالوگ بودند و عکس‌ها دستی رتوش می‌شدند. محمد می‌خواست عکس بگیرد و با دیدن عکس حسین، تصمیم گرفت برود آن عکاسی. بین عکاسی ساحل توی آذر و مدرسه، هفتاد عکاسی دیگر بود؛ اما عکس حسین خوب درآمده بود. یادم است عصر سه‌شنبه‌ای محمد و حسین رفتند آن عکاسی. قرار بود هفته بعد عکس را تحویل بدهد. محمد که برگشت، برای‌مان از مهارت عکاس تعریف کرد. می‌گفت چند بار آمد و زاویه بدن و صورت را تغییر داد. کمر را صاف کرد. نورها را کم و زیاد کرد. این‌ها را با آب و تاب تعریف می‌کرد. نمی‌دانم؛ اما احتمالاً‌ محمد پیش از آن، هیچ عکس خوبی نداشت. شاید منتظر معجزه رتوش بود. در طی هفته، بارها برایمان از عکس گفت. منتظر بود تا سر هفته شود و دوباره هفتاد عکاسی را رد کند تا برسد به عکاسی ساحل توی آذر و عکس‌هایش را بگیرد و بیاید جلوی همه ما پز عکسش را بدهد. نه تنها محمد، همه ما منتظر عکسش بودیم؛ مثل خانواده‌ای که منتظر نتیجه کنکور بچه‌شان است. هفته شد، محمد و حسین رفتند آذر. برگشتند، شب بود. توی صورت محمد اخم بود. حوصله نداشت. درباره عکس چیزی برایمان نگفت. فهمیدیم خوب نشده است. معجزه نشده بود. حسین هم چیزی نگفت. شاید با هم قرار گذاشته بودند که چیزی به ما نگویند. سه چهار روز بعد، محمد خودش خندید. عکس‌ها را آورد نشان‌مان داد. دوران، دوران عکس آنالوگ بود و نگاتیو. محمد درست وقتی عکاس دکمه را فشار داده، چشمش تیک زده بود. وسط عکس یک چشمش بسته بود و یکی باز. 

|
نام محمد ماشینی ساختگی است.

روی سکوهای خانهٔ‌ تکواندو

ظهر حالم بد شد؛ اما احمد مسابقه داشت و نمی‌خواستم مسابقه‌اش خراب شود. اولین مسابقهٔ بیرون از باشگاه است؛ مسابقات تکواندوی پسران طلاب. از خانه‌مان تا آنجا بیش از یک ساعت راه بود. با خودم کتاب بردم تا توی سکو‌های خانهٔ تکواندوی قم بخوانم؛ حتی یک صفحه هم نخواندم.
گفته بودند ساعت ۲ آنجا باشید. اشتباهی به جای «نوقطار» به «نوبهار» و سالن توی «چال‌کاظم خرکش» رفتیم. نیم‌ساعتی به ضررمان شد. 
روی صندلی‌های سکوهای سالن که نشستم، دوستی قدیمی را دیدم. سلام و علیک کردیم. اسمش را فراموش کرده بودم. پسرش توی باشگاه احمد بود. یواش از احمد پرسیدم فامیل دوستت چیست. هفده-هجده سال پیش، پنجاه روز با هم مشهد بودیم؛ اردوی ولایت.

محسن غرویان برای‌مان از سروش می‌گفت و پاسخش را می‌داد. آن روزها غرویان، شاگرد مصباح بود. به زبان امروزی، در پی تربیت طلبهٔ بابصیرت بودند. با ایسم‌ها آشنا می‌شدیم. اردو پنجاه-شصت روز بود و دوران خوشی بود. سال ۷۸ خورد به ۱۸ تیر. بحث شده بود برویم تهران یا همان مشهد بمانیم. گفتند مشهد هم شلوغ شده است و قرار شد مشهد بمانیم. برای‌مان سخنرانی روح‌الله حسینیان را پخش کردند. -آن زمان این سخنرانی محرمانه بود- سخنرانی آیت الله خامنه‌ای بعد از ۱۸ تیر را همه با هم شنیدیم. یادم است بچه‌ها گریه می‌کردند. ۲۳تیر کفن‌ پوشیدیم و رفتیم توی حرم. -عکس زیر، من کفن نپوشیده‌ام-

دوست قدیمی، که سال‌هاست مجالی برای صحبت نداشته‌ایم و شاید تنها چند بار گذرا فقط سلام کرده‌ایم و رد شده‌ایم، ازم پرسید وبلاگ داری؟ با تردید گفتم «درویشی نشسته بر پوست پلنگ». با گوشی‌اش وبلاگم را باز کرد. برقی آمد توی چهره‌اش. سر صحبت را باز کرد. فهمید «خودی»‌ام. تهرانی بود و می‌خواست برود تهران به «لیست امید» رأی دهد. گفتیم و گفتیم و گفتیم.

پسرش زود رفت توی میدان و بدجور باخت و حذف شد. وقتی می‌خواست برود گفت: «از آن اردوی ولایت ما آمدیم بیرون» و مثل ما زیادند.

احمد ۷-۱۱ باخت. اما جانانه مبارزه کرد.


۷۸ تا ۹۴


مجلس ششم، محمدحسین فرج‌نژاد گفت بیا برویم تهران رأی بدهیم. هم‌حجره‌ای بودیم توی مدرسهٔ امام باقر نیروگاه. فرج‌نژاد عشق صهیونیست و فراماسونری و ... بود. الان هم این‌ور آن‌ور کارشناس همین چیزهاست و حتی کتابی دارد به اسم اسطوره‌های صهیونیزم در سینما -یک چنین چیزی- پسر خوبی است. آن زمان با هم می‌رفتیم هیئت پناهیان. من پناهیان را به خاطر روضه‌ها و مناجات‌خوانی‌اش دوست داشتم و فرج‌نژاد به خاطر تحلیل‌هایش و گفته‌هایش. هنوز فایل‌های مناجات‌خوانی پناهیان را دارم و هنوز دوست‌شان دارم.

رفتیم تهران و رأی دادیم. صندوق توی یک کانتینر کنار خیابان بود. سیار بود و طبعاً‌ خلوت. به فهرست جامعهٔ‌ روحانیت رأی دادم. -فرج‌نژاد هم احتمالاً‌ به همان‌ها رأی داد- رفتیم به فهرستی رأی دادیم که «اکبر هاشمی رفسنجانی» نفر اولش بود. یادم است مردی ازم خواست برایش رأی‌ها را بنویسم. فهرستش کامل نبود. ازش خواستم به رفسنجانی رأی دهد -آن زمان هنوز هاشمی نشده بود- گفت خوشم نمی‌آید. نفر آخر فهرستش را که نوشتم دوباره ازش خواستم و گفتم نفر آخری بنویسش. انگار که اگر اسم رفسنجانی نفر آخر باشد، نوعی تنبیه باشد. قبول کرد و اسم آخر را برایش نوشتم. مردی که ناظر بود، اعتراض کرد بهم. گویا دوست نداشت کسی به رفسنجانی رأی دهد. آن انتخابات سخت شکست خوردیم. هاشمی در شمارش اولیه نفر سی‌ام بود و از نمایندگی انصراف داد. تلخ‌ترین نکتهٔ آن رأی این است که نام «محمود احمدی‌نژاد» هم در آن فهرست بود و من نامش را نوشته‌ام.

شانزده سال گذشته است. مثل شانزده سال قبل، هنوز قم هستم. مثل شانزده سال قبل، تصمیم دارم بروم تهران رأی بدهم. مثل شانزده سال قبل، تصمیم دارم اولین نامی که می‌نویسم «اکبر هاشمی رفسنجانی» باشد. 

فرج‌نژاد نمی‌دانم برود تهران. اما اگر برود، به هاشمی رأی نخواهد داد. احتمالاً این مدت در گپ‌وگفت‌هایش می‌گوید به هاشمی رأی ندهید. ای کاش ببینمش و بگویم می‌خواهم مثل شانزده سال قبل بروم تهران و بگویم جلد سوم کاپلستونم را برایم بیاورد. فرج‌نژاد دوست خوبی است و باانصاف؛ اما رأی‌مان دیگر یکی نیست.
رأی شانزده سال قبلم، ایدئولوژیک بود؛ درش احساسات بود،‌ حب و بغض بود. انکار نمی‌کنم در رأی الانم بغض است. سعی می‌کنم به رأی سلبی -نه بغضی- تبدیلش کنم. اما درش حب نیست. لااقل حب افراد نیست. بیش‌تر از روی ترس از آینده مبهم است و آن بخش کم‌سوتر ایجابی‌اش، امید. مثل شانزده سال پیش شما را دعوت می‌کنم به هاشمی رأی بدهید.


مجسمه امپراتور اسب سوار و شکل‌گرایی

من تاریخ بلد نیستم، -خیلی چیزهای دیگر بلد نیستم- نمی‌دانم آن مرد اسب‌سوار که بوده و اصلاً‌ همان بوده که به ایران حمله کرده یا نه و آن‌که به ایران حمله کرده، پیروز شده یا نشده و اگر پیروز شده، تا کجا آمده و... مارکوس آئورلیوس آنتونیوس بوده یا مارکوس آئورلیوس یا مارکوس آنتونیوس؟ صلح‌طلب بوده یا جنگ‌جو؟

نمی‌توان گفت همهٔ آنان‌که این نقد را به روحانی گفته‌اند، یکی هستند. یکی تذکر ساده داده است؛ اما دیگرانی از آن برای ادعای واهی و پوچ «دولت ذلت و وادادگی» استفاده کرده‌اند. این‌ها یکسان نیستند.

در این نقد، حاکمیت «شکل گرایی» بر تفکر منتقدین دیده می‌شود. شکل‌گرایی آن است که محتوا را نمی‌بینند و تنها به شکل توجه می‌کنند. حتماً‌ می‌خواهند کنار تئاتر شهر مسجدی بسازند که سایهٔ مسجد بر تئاتر شهر بیافتد. حجاب و ریش -که شکل دارند- تبدیل می‌شود به اصل اصول دین و توحید و عدل و ... به کنار می‌رود. «آزادی‌های یواشکی» از «الحاد» برایشان مهم‌تر است. 
محتوای سفر و گفتگوی روحانی -به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران- صلح و دوستی و تلاش برای روابط بهتر و در نتیجه پیشرفت است. در زیر آن اسب و اسب سوار، سخن از دوستی است و صلح. اما این محتوا نفی می‌شود و آن اسب و اسب‌سوار دیده می‌شود. همان حاکمیت شکل‌گرایی بر محتوا و معنا.

حتی اگر بخواهیم از آن اسب‌سوار معنایی صید کنیم، جنگ و شکست ایرانیان معنا نمی‌شود. اسب‌سوار لباس جنگی ندارد و بوی جنگ نمی‌دهد؛ اما حتی اگر نماد جنگ باشد، معنای آن این است که دوران جنگ تمام شده است و ما «زندگان» از صلح می‌نویسم و آن‌که به او کنایه زده شده است، اسب‌سوار است نه «زندگان».

بیست سال از آن باخت تا این برد

یادم نیست چه سالی؛ اما راهنمایی بودم. نیمهٔ‌ اول دهه هفتاد می‌شد. یاسوج تیم فوتبالی داشت به اسم فجر. قهرمان اُستان شده بود و رفته بود مسابقات جام حذفی کشور. فجر یاسوج را همه حمایت می‌کردند و تیم‌های دیگر بویراحمد بازیکنان خوب‌شان را داده بودند فجر. یادم است برق شیراز، ذوب آهن اصفهان و یکی دو تیم خوب را شکست داده بود. نیمه‌نهایی با تراکتورسازی بازی داشت. در تبریز ۲-۱ باخت و بازی برگشت در یاسوج بود. فجر اگر ۱-۰ می‌برد،‌ می‌رفت فینال. هیچ بعید نبود. بازی که شروع شد، چند تماشاگر سنگ انداختند. یادم است چند بار بازیکنان و مربیان فجر آمدند و خواهش کردند که سنگ نیاندازند. همان اوایل بازی تیم فجر گل خورد. سنگ‌ها بیشتر شد. به طور واضحی تیم فجر روحیه نداشت. گل دوم را خورد. یک گل زد و هی سنگ‌ها بیشتر و بیشتر شد. داور بازی را نگه داشت. اما تیم یاسوج دیگر بازی نمی‌کرد. نای بازی‌کردن نداشتند. یادم است اواسط نیمهٔ‌ اول چهار گل خوردند. بازی تمام شده بود. تماشاگری نصفه آجری انداخت و به صورت یکی از بازیکنان تراکتور خورد و دهانش خون آمد. تماشاگران ریختند توی استادیوم و بازی ناتمام ماند. رؤیای یک فینال از دست رفت.

حدود بیست سال بعد، به مغازه برادرم که نزدیک استادیوم بود، رفته بودم. صدای هیجان تماشاگران می‌آمد. بازی شهرداری یاسوج و استقلال جنوب تهران بود. اگر تیم یاسوج برنده می‌شد، می‌رفت لیگ یک آزادگان. جایی که پیش از آن هیچ تیم بویراحمدی نرفته بود. وضعیت تیم تهران هم همین بود. بچه‌ها گفتند برویم ده دقیقهٔ‌ آخر بازی را ببینیم. نمی‌دانم بلیت‌فروشی بود یا نه؛ اما مثل قدیم ده-بیست دقیقه آخر درهای استادیوم باز بود و هر کس می‌توانست برود تو. احمد پسرم هم بود. گفتم برویم و زمین فوتبال را از نزدیک ببین. یاسوج ۲-۰ جلو بود. تیم تهران اگر می‌باخت، صعود نمی‌کرد. از روی نیم‌کت مربی‌شان اشاره کرد به بازیکنان که بازی را به دعوا بکشانند. هیجان تماشاگران چنان بود که هر آن احتمال انفجار بود. یکی دو خطای خشن کردند و خواستند درگیری درست کنند که نشد. یکی از روی نیمکت تیم تهران پا شد و رفت سمت سرپرست تیم یاسوج که آدم محترمی در شهر بود و چند مشت و لگد به او زد. خیلی روشن بود می‌خواست که بازی را ناتمام کند و بعد در کمیتهٔ انضباطی بازی تا دقیقهٔ ۸۰، ۲-۰ باخته را ۳-۰ برنده شود. بازیکنان ریختند دورشان. اتفاق عجیبی افتاد، به گمانم خیلی عجیب. درست بعد از بیست سال از آن بازی فجر. همه ورزشگاه که پر بودند از هیجان و از خشونت عامدانه تیم تهرانی نفرت داشتند و می‌دیدند که سرپرست تیم‌شان کتک می‌خورد، هم‌دیگر را به آرامش دعوت می‌کردند. تمام آدم‌های اطرافم می‌گفتند آرام باشید آرام باشید. حتی جلوی کسانی را که می‌خواستند از توری آهنی بپرند بالا می‌گرفتند. اگرچه عقیل توی زمین پرید و یکی دو تا بازیکنان جلویش را گرفتند. بازی تمام شد نه بازیکنان یاسوج و نه تماشاگرانش بازی را خراب نکردند، اگرچه بازی به سمتی می‌رفت که خراب شود. شهرداری بازی را برد و به لیگ یک رفت، بعد از بیست سال از آن نیمه‌نهایی جام حذفی.

همان روزهای بازی شهرداری و تیم تهرانی بود که مادرم گفت می‌دونید مردم پیشرفت کردند؟ گفتم چرا؟ گفت وقتی شما بچه بودید روزی دو تا لاستیک ماشین توی این مَسَنی آتیش می‌زنند. مَسنی زمینی است که فقط پی ساختمانش را ساخته‌اند و نیمه تمام رهاش کرده‌اند. راست می‌گفت ما خودمان یک‌بار چند کیلومتر لاستیک بزرگ یک تراکتور را با هزار زور و زحمت آوردیم و آتش زدیم. سال‌ها بود کسی لاستیک توی مَسنی آتش نزده بود. 


*
فارس اینجا نوشته است آن بازی سال ۷۳ بود.
این متن را تقدیم می‌کنم به همه کسانی که سال‌هاست آتش می‌زنند و سنگ می‌پرانند.

اندر کرامات من

لم داده بودم به دیوار بلوکی نیم‌ساخته. تنهای تنها توی سحر لذت‌بخش مشهد. منتظر اسدی بودم. کمی دیر شده بود. حتی جیرجیرک‌ها هم نبودند که سکوت این کوچه‌ی متصل به حرم آقا را بشکنند. انگار هستی ایستاده بود و هیچ چیز تکان نمی‌خورد. انگشتانم را قلاب کردم و دست‌هایم را گذاشتم روی سرم. چشم‌هایم را بستم. صدای پا آمد. اسدی نبود. می‌شناختم‌شان. دو طلبه‌ی نوجوان جامع المقدمات‌خوان. شاگرد یکی از دوست‌هام بودند. همه‌ی شناختم ازشان همین بود. طلاب تازه وارد، نگاهی تقدس آمیز به طلاب دروس بالاتر دارند. خیال می‌کنند بهره‌ای از معنویت دارند. سلام کردند. حال‌شان را پرسیدم. حوصله شان را نداشتم. نرفتند. چیزی نگفتم. از اسدی خبری نیست. یکی‌شان انگار یک‌هو جسور شده باشد. گفت گشنه‌ایم. لبخندی پنهان زد. هنوز لم داده‌ام. دستم را از سرم باز کردم. گفتم چه اراده می‌کنید? انتظار چنین پاسخی نداشتند. محکم گفته بودم. من و منی کردند. همان‌که جسور بود گفت جگر. آرام تبسم کردم. دست‌هایم را بردم توی یکی از بلوک‌ها. پاکتی سیاه درآوردم. دادم دستشان. نگران نگاهم کردند. با تردید پاکت را باز کردند. نان بود. لای نان پر از جگر. خیره شدند به جگرهای لای نان. به من نگاه کردند. لم داده بودم به دیوار بلوکی نیم‌ساخته. دست‌هایم روی سرم قلاب بود. به هم نگاه کردند. مثل کبوتری که بترسانی‌اش فرار کردند. مناجات سحر حرم آقا توی گوشه‌ی افشاری شروع شد.

**

شب اول رجب، اسدی گفت بیا فردا روزه بگیریم. یک و نیم نصفه شب بود. چیزی برای خوردن نداشتیم. من گفتم من چیزی برای سحری می‌گیرم. مغازه‌ها بسته بود. توی خیابان شیرازی، دم مدرسه نواب یک جگرکی باز بود. چند سیخ گرفتم. حوصله نداشتم برگردم حجره. گذاشتم‌شان توی یک بلوک. رفتم حرم. با اسدی سه و نیم قرار داشتیم. دم دیوار نیم‌ساخته ی بلوکی. من زودتر آمده بودم. ده دقیقه‌ای منتظر اسدی شدم. لم داده بودم به دیوار بلوکی نیم‌ساخته. تنهای تنها توی سحر لذت‌بخش مشهد.
**
آن دو نفر را نمی‌شد راضی کرد که اتفاق بوده است. نفی ماوراءی بودن ماجرا را حمل بر تواضع می‌کردند. به شوخی بهشان گفتم راضی نیستم تا آخر عمر به کسی بگویید. اما بعد از یکی دو هفته خودشان فهمیدند، خبری نیست.

|این را قدیم‌ها نوشته‌بودم. 

یا من سبقت رحمته غضبه

گمان من این است طرفداران «اسلام رحمانی»، ادعای خود را از «لیبرالیسم غربی» نگرفته‌اند؛ بلکه از خود متن دینی می‌توان «اسلام رحمانی» را برداشت

اسلام رحمانی، اسلام در مقام عمل است نه باور و نظر. تقسیم انسان را به خودی و غیرخودی را تا جایی که دیگری به تجاوز و تعدی دست نبرد، عملاً کاری ندارد

آیات ۸ و ۹ سوره ممتحنه را نگاه کنید:

 

لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ

إِنَّما یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ

 

[ امّا ] خدا شما را از کسانی که در [ کار ] دین با شما نجنگیده و شما را از دیارتان بیرون نکرده‌اند ، باز نمی‌دارد که با آنان نیکی کنید و با ایشان عدالت ورزید ، زیرا خدا دادگران را دوست می‌دارد

فقط خدا شما را از دوستی با کسانی باز می‌دارد که در [ کار ] دین با شما جنگ کرده و شما را از خانه‌هایتان بیرون رانده و در بیرون راندنتان با یکدیگر همپشتی کرده‌اند. و هر کس آنان را به دوستی گیرد ، آنان همان ستمگرانند. -ترجمه مهدی فولادوند-

این آیه رفتار مؤمنان در برابر غیر را بر اساس ایمان و کفر تقسیم نمی‌کند. بر اساس رفتار غیر تقسیم می‌کند. اگر آنان با شما جنگیدند و ستم کردند و ... با آن‌ها دوستی مکنید. اما اگر آنان دست به جنگ و ستم و دشمنی نزدند، «ان الله یحب المقسطین»

به گمان من، این آیات «حاکم» بر دیگر آیات قتال و جهاد است. یعنی قتال و جهاد در جایی است که از سوی آنان دشمنی و اعتدا باشد. «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم»

اسلام رحمانی یا هر اسم دیگر، نمی‌گوید تقسیم ایمان و کفر نداریم؛ می‌گوید در مقام رفتار نیک، ایمان و کفر ملاک نیست؛ بلکه ستمکاری غیر ملاک است.

در اینجا، رحمت و غضب در کنار هم نیستند. رحمت بر غضب سبقت دارد و تا «تعدی» نباشد، رحمت جاری است نه غضب. این را می‌شود از متن دین برداشت کرد.

 


این برداشت من است، نیازی نیست به تاریخ ظلم مؤمنان بر دیگران پاسخ گویم. قبلاً گفته بودم تمام ستم‌های تاریخ را محکوم می‌کنم.

 

سوگواری‌هایی در زنجیر رسانه

شاید کسانی باشند که برای نیش و کنایه بپرسند فرق ضاحیه و پاریس چیست؟ و همین پرسش نیشدار، ارزش این سؤال را کم کند؛ اما این پرسش مهمی است. فرق ضاحیه و پاریس چیست؟ تفاوت مردگان هواپیمای روسیه در مصر و مردگان در کنسرت «عقابان مرگ» پاریس کدام است؟ چرا با یکی مثل چند کلمه برخورد می‌کنند، انگار کتاب تاریخ می‌خوانند و برای دیگری شمع می‌سوزانند و اشک می‌ریزند؟

این روزها پاسخی دم دستی و ساده و البته اشتباه شنیده‌ام. «ارزش خبری» انفجار پاریس بیشتر از انفجار در ضاحیه است. من هم موافقم. اما این پاسخ آن پرسش نیست. ارزش خبری به رسانه مربوط است و پرسش طرح شده از «واکنش انسانی» است. از سوگواری انسان بیگانه از مردگان پرسیده شده است نه از رسانه ای که انسان‌ها فقط برایشان کلمات است که گاهی کلمات باارزش تری‌اند و گاهی کم ارزش و گاهی تهی از ارزش. جایگاه «ارزش خبر» و این «واکنش انسانی» متفاوت است. ارزش خبر، امری پیشینی است و قبل از اینکه بر رسانه بیاید، سنجیده می‌شود و وزنش معلوم می‌شود اما این گونه از واکنش انسانی پسینی است و بعد از رسانه است. این بدین معنا نیست که ارزش یک خبر با واکنش مخاطب هیچ رابطه ای ندارد؛ اتفاقاً بسیار به هم گره خورده‌اند. اما نه هر واکنش انسانی به ارزش خبر بند است و نه رابطه ارزش خبر و واکنش مخاطب رابطه معلول و علت.

خبر و واکنش مخاطب و ارزش خبر بهم گره خورده‌اند؛‌ اما این را باور نکنید که ارزش خبر را مخاطب معلوم می‌کند. تیترهای بزرگ و بزرگ‌تر و حتی متن خبر، منفعل از «مخاطب» نیستند؛ بلکه بر ذهن و واکنش مخاطب سایه دارند. این رسانه است که یک خبر را بزرگ می‌کند و یک خبر را بی ارزش می‌کند. واکنش مخاطب تحت تأثیر رسانه است و نه یک مؤثر بر رسانه. رسانه می‌تواند یک خبر مهم را سانسور کند و به گوش هیچ کس نرساند و یک زایمان ساده را مهم‌ترین خبر روز کند. این مخاطب است که در سیطره و زنجیر رسانه است. رسانه به واکنش مخاطب توجه دارد؛ اما اوست که این واکنش را طراحی می‌کند. ارزش‌های خبری، همیشه ارزش‌هایی واقعی نیستند. مخاطب و ارزش خبری و حتی خبر در سیطره ارباب رسانه است. 

بگذریم. این را بپذیریم که برای رسانه و مخاطبی که در سیطره اوست، «ارزش خبری» مرگ‌های پاریس از مرگ‌های ضاحیه بیشتر است. اما آیا می‌توان از ارزش خبری به واکنش انسانی و توجیه سوگواری پل زد؟ شنیدن و خواندن و حتی خیره شدن به متن خبر با روشن کردن شمع در خیابان نوفل لوشاتو بیگانه است. روشن کردن شمع به عاملی دیگر غیر از ارزش خبر نیازمند است. 

دوستانی در پاسخ به پرسش تفاوت پاریس و بیروت، ارزش خبری را توجیه کننده دانسته‌اند و حتی به پرسش اعتراض کرده و گفته‌اند «تمام این روضه‌های چرا برای کشته‌های سوریه موضع نگرفتید و چرا برای پاریس ناراحتید و برای غزه نیستید و امثالهم، حاصل کینه‌توزی روشنفکر جهان سومی نسبت به دنیای غرب است.» آیا همه داستان سوگواری سوگناک برای پاریس و بی تفاوتی به انسان‌های بیروت و دمشق و ... به «ارزش خبری» بازمی‌گردد و آیا همه علت آن پرسش، «حاصل کینه توزی روشنفکر جهان سومی» است؟ باید دنبال عاملی دیگر بود. 

نمی‌توان همه واکنش‌ها را یکسان دانست. به عدد واکنش‌ها، می‌توان انگیزه تصور کرد. هر فرد شاید به دلیلی منحصر به خود، واکنشی مشابه داشته باشد. به هر حال، در برخی از این واکنش‌ها، ردی از «خودکمتربینی» دیده می‌شود. بر خلاف آنکه می‌گفت این پرسش «حاصل کینه توزی روشنفکر جهان سومی» است، می‌توان گفت این دوگانگی رفتار حاصل نوعی احساس شهروند درجه دومی در خود است. شهروند جهان سوم،‌ به سوگواری مرگ شهروند جهان اول شمع روشن می‌کند و در برابر مرگ شهروندی دیگر از جهان سوم ساکت است و مثل کلمات بی احساس تاریخ از کنار آن می‌گذرد. احساس تفاوت میان جهان سوم و جهان اول، او را وامی‌دارد که خود را به نوعی از جهان سوم رها کند و در نمایشی عمومی همراه سوگواران جهان اول شود. رسانه‌های قدرتمندان، واکنش مخاطب عادی را به سود خود تغییر می‌دهند و با سنگین کردن ترازوی خبر مرگ شهروندان جهان اول، سوگ آنان را بیشتر نشان می‌دهند. حادثه را ملموستر می‌کنند و از احساس پنهان همراهی با «مردمان بهتر» استفاده می‌کنند و شهروندان جهان پایین تر را همراه خود می‌کنند و همه این‌ها در نقابی از انسانیت است و همانطور که گفته شد نه همه و نه همیشه و نه همه جا. 

این احساس درجه دوم بودن، همیشه به همراهی نمی‌انجامد و گاهی به تقابل می‌رسد و باز با همان دوگانگی رخ می‌دهد. 

ارزش خبری چه کم و چه زیاد، ربطی به سوگواری بعدی انسان‌ها ندارد و خیلی روشن است که انسان بیروت با انسان پاریس تفاوتی ندارد. گاهی سوگواری در زنجیر رسانه است و باید از آن رَست.