انگارهای فقط انگار

پاراگراف
سَکِر یک سال و نیم روی «آخرین گودال» کار می‌کرد؛ اما هیچ‌کس حتی همسر و دخترش، چیزی در این‌باره نمی‌دانست. او می‌گوید: «فکر می‌کنم شیوه‌ٔ درستی باشد. هرچه آدمی از کاری بیشتر حرف بزند، تمایلش به انجام آن کمتر می‌شود. وقتی به خودم اجازه نمی‌دادم دربارهٔ آخرین گودال چیزی به کسی بگویم، چاره‌ای جز نوشتن آن نمی‌دیدم...»

مصاحبه با لوئیس سکر، #آخرین_گودال، ترجمهٔ حسین ابراهیمی، کتاب‌های بنفشه،‌ تهِ‌کتاب

رنج و نگاه از بالا به زندگی

رنج‌های ریز توی تاریخ گم ‌می‌شوند؛ حتی رنج‌های بزرگ. وقتی زندگیِ کسی را می‌نویسند هیچ‌گاه نمی‌گویند که در روز سه‌شنبه آخر ماه، وقتی ساعت‌ها زیر باران سرد می‌لرزید، هیچ ماشینی سوارش نکرد و مجبور شده بود برگردد. تاریخ زندگی را شبیه جنگل می‌بیند. اما زندگی نگاهِ آن مردی است که درباره جنگل گفته بود چیزی جز درخت ندیده است. جنگل یک حقیقت خارجی مستقل نیست. جنگل درخت‌های تک فراوان است که در کنار همند. یعنی یک انتزاع است از حیات‌های مستقل فراوان. وقتی از جنگل می‌گویند به له شدن کرم زیر منقار پرنده‌ای آبی‌رنگ توجه نمی‌شود.


نگاه کلی به زندگی وقتی که نگاه به دیگری باشد، امکان دارد و ساده است. مثل نگاه به جنگل. اما وقتی نگاه به خویشتن باشد آیا می‌توان به زندگی نگاه کلی داشت؟ و اگر بتوان نگاه کلی داشت، آیا این نگاه مطلوب است؟ زندگی یک کل انتزاعی نیست. ثانیه به ثانیه است. ثانیه‌ی مداوم کشدار. این آن که من این کلمات را می‌نویسم در یک نگاه کلی به زندگی دیده نمی‌شود، اما زندگی همین است. اگر از حد و مرز زندگی فراتر برویم و مرگ ناخواسته به مهمانی ما بیاید، می‌توان نگاه را تغییر داد. ما همواره با اتفاقات بسیار جزئی روبرو هستیم. و این اتفاقات ریز یک زندگی را می‌سازد.


هنوز به گمانم راهی باشد که بین نگاه کلی به زندگی و اتفاقات ریز زندگی جمع کرد. اتفاقات از جنس عملند و وجودی عینی و خارجی دارند و نگاه کلی وجودی ذهنی و پدیداری است. این نگاه می‌تواند بر رفتارهای ریز سایه داشته باشد. یک کارگر را فرض کنید که در گرمای تابستان باید هزار آجر را به  طبقه بالا پرتاب کند و کارگر دیگری آن را بگیرد و دست بنا دهد. اگر تنها و تنها به انداختن آجر اول یا بیستم یا هر کدام از این هزار آجر نگاه کنیم، این کار بی‌معناست. یک کاری که باید تکرار شود، در حالی‌که گرمی هوا و تکرار و سنگینی آجرها همه چیز را خسته‌تر می‌کند. اما این کار تکراری را تک به تک نگاه نمی‌کنیم. همه را یک‌جا می‌بینیم و آن را با هدفی که دارد می‌سنجیم. می‌شود که این فرد از صبح تا غروب کار می‌کند که پول دربیاورد و چرخ اقتصادی زندگی‌اش را بچرخاند. این هدف کلی انداختن تک تک آجرها را معنادار می‌کند و رنج‌شان را آسان.


اما داستان نگاه کلی به زندگی به این سادگی پرتاب آجر و دستمزد پایانی نیست. خیلی ساده نیست که همه زندگی را از بالای یکی از حلقه‌های زحل نگاه کنیم.


این نگاه با دو مشکل بزرگ مواجه است. یکی اینکه این نگاه با احساسات ریز به ریز درباره اتفاقات جزئی زندگی تعارض دارد. این احساسات ریز به دلیل مواجهه مستقیم با خارج و رفتارها بسیار پررنگ‌تر از نگاه‌های انتزاعی کلی است. مثلاً فردی به صورت پیش‌فرض می‌داند که نباید در اداره دعوا کند. اما وقتی در برابر رفتاری ناملائم قرار می‌گیرد، خشمگین می‌شود و دعوا می‌کند. می‌توان گفت که احساسات ریز و جزئی غالبا و حتی همیشه بر احساسات کلی غلبه دارند. مشکل دوم این است اگر غلبه با نگاه کلی باشد، عواطف و احساسات فراوانی از بین خواهند رفت و حتی ارزش‌ بسیاری از کارها نفی می‌شود. به همان جنگل نگاه کنیم. وقتی نگاه من به جنگل کلی باشد، دیگر اینکه در یک گوشه این جنگل درختی دچار آفت شده است، برای من مهم نیست. اما اگر این آفت عمومی شود، اهمیت پیدا می‌کند. این نگاه کلی باعث شده است بخشی از احساسات من نفی شود. احساس کسی که هزار گوسفند دارد و یکی از آن‌ها را گرگ می‌خورد با کسی که یک گوسفند و گرگ آن را می‌خورد متفاوت است. نگاه کلی بخشی از احساسات و عواطف انسانی را ویران می‌کند و احساسات و عواطف بخشی از زندگی است. اما در مقابل رنج‌ها را کم‌تر می‌کند.

 

دلهره نوشتن

این‌قدر نوشته‌ام، که خیال می‌کردم مثل همیشه راحت بتوانم بنویسم. اما برای نوشتن دلهره دارم. نمی‌دانم چند روز است اینجا برای من است و من از همان ثانیه می‌خواستم بنویسم و ننوشتم. مثل یک تازه‌نویس حتی پرسیدم چه بنویسم. بارها نوشتم و کلمات با دکمه برگردان صفحه‌کلید برای همیشه محو شدند. تا به حال درباره‌ی هستی و وجود این کلمات که نوشته می‌شوند فکر نکرده بودم. این خطوط سیاه روی نمایشگر وجود اصلی کلمات نیستند؛ اما خودشان هستی‌مندند. شاید بتوان جلوه‌های آن به آن صفحه نمایش خواندشان و یک وجود ربطی. کمی هستی و نیستی‌شان متفاوت می‌شود و کمی از نگرانی تبدیل هستی به نیستی کاسته می‌شود. روشن است که پریشان‌نویسی می‌کنم تا اولین نوشته‌ی اینجا را بیافرینم.

این چند ساعت دعوای دو نفر دم در نگهبانی مجتمع مسکونی‌مان ذهنم را مشغول کرده است. یکی که قدش بلندتر بود و مسن‌تر بود و کت و شلوار داشت به دنبال جوان‌تری که پیراهنی سفید داشت می‌رفت. –نمی‌دانم چرا احساس سرما نمی‌کرد-  مرد بلندتر فریاد می‌زد و عربده می‌کشید. دوست ندارم بگویم عربده. چون چند ماه پیش ازم خواسته بود که برایش چند عکس بگیرم. و برایم لبخند زده بود. مرد سفیدپوش آرام بود. خیلی آرام. از این آرامش‌هایی که اعصاب رقیب خشمگین را خُرد می‌کند. –فکر می‌کنم کلمه خرد شدن اعصاب چقدر خوب است- تنها فهمیدم که گفتند فردا حساب و کتاب می‌کنیم. مرد بلندتر داد زد که تو مرد نیستی. منتظر بودم همه سرشان را از پنجره‌ها بیرون بیاورند. بدی پنجره‌ی دوجداره این است که میان اتفاقات بیرون و داخل خیلی فاصله می‌اندازد. هیچ پنجره‌ای باز نشد. من راهم را باید کج می‌کردم. می‌دانم باز هم دیدار خواهیم داشت. و اگر هم را ببینیم او باید خودش را توضیح دهد و فریادهایش را توجیه کند. بعید می‌دانم کسی باشد که از این توضیح دادن‌ها نفرت نداشته باشد. توضیح‌دادن‌هایی برای رهایی خود از بند اتهامات ذهنی دیگران. من هیچ چیز از این اتفاق نمی‌دانم. داستان مالی بود. سر حساب و کتاب مالی مجتمع. مرد بزرگ‌تر یکی دو ماه پیش مسئول هیأت مدیره بود و الان نیست. یکی دو کار بزرگ کرد و البته ریسک کرد. می‌گویند مجتمع بدهکار شد. پشت سرش حرف گفتند. استعفا داد. روزی که شنیده بودم استعفا داده است، دیدمش و گفتم بایست و بجنگ. خندید. وقتی می‌گفت تو مرد نیستی. مرد سفیدپوش آرام می‌گفت من مرد هستم. خیلی آرام.

دوست داشتم همان‌جا برای خودم حق و ناحق را مشخص کنم. آگاهی‌هام بسیار کم بود. دوست نداشتم کسی را که یکی دو ماه پیش ازم چیزی خواسته بود و برایم لبخند زده بود و یکی دو بار کمتر از صد کلمه میان‌مان رفته بود و آمده بود، ناحق بدانم. دیگری هم دلیلی برای ناحق بودنش نبود. آرامشش را دوست داشتم. چهره‌ی معصومی داشت و من آن لحظه متوجه بودم که اسیر مغالطه سادگی چهره‌ام.

این‌ها مهم نبود. مردی که فریاد می‌زد، می‌دانست که هر کس فریادش را بشنود، او را حق نمی‌داند، بل‌که او را نفی می‌کند. نمی‌دانم چرا همیشه به کسی که فریاد می‌زند نگاه بدتری می‌شود. فریادهایش به خاطر امارتی بود که ازش گرفته بودند و حالا که باید از خودش دفاع کند از موشعی پایین‌تر باید دفاع می‌کرد. از مرد آرام چیزی نگرفته بودند. برای حفظ‌شان نیاز به آرام بودن داشت. اما من گمان می‌نم همیشه آرام است. حتی وقتی که امیری باشد که اسیر شده باشد.

نوشتن سخت‌تر از قبل شده است. فهم‌ها بسته‌تر شده است. وقتی از یک دایره متفاوت سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم صریح باشیم. چون فهمیده نمی‌شویم. ابهام هم ابهام است و آبستن هزار معنای خوب و بد. صریح نوشتن و مبهم نوشتن هر دو توضیح می‌خواهد. راستی توی محله شما دعوایی نشده است؟