انگارهای فقط انگار

پاراگراف
سَکِر یک سال و نیم روی «آخرین گودال» کار می‌کرد؛ اما هیچ‌کس حتی همسر و دخترش، چیزی در این‌باره نمی‌دانست. او می‌گوید: «فکر می‌کنم شیوه‌ٔ درستی باشد. هرچه آدمی از کاری بیشتر حرف بزند، تمایلش به انجام آن کمتر می‌شود. وقتی به خودم اجازه نمی‌دادم دربارهٔ آخرین گودال چیزی به کسی بگویم، چاره‌ای جز نوشتن آن نمی‌دیدم...»

مصاحبه با لوئیس سکر، #آخرین_گودال، ترجمهٔ حسین ابراهیمی، کتاب‌های بنفشه،‌ تهِ‌کتاب

لبخند شهریار

شهریار پسر عموی روح الله بود. سیاه بود؛ شاید هم سبزه؛ چیزی بین سیاه وسبزه. جمعه‌ها یکی در میان، می‌آمد اتاقمان. مدرسه‌شان خاک‌فرج بود. من هیچ‌وقت نرفتم اتاق‌شان. روح الله گناوه‌ای بود. سال دوم هم اتاقی من شد. هم‌زبان بودیم. همه گناوه‌ای‌هایی که می‌شناختم و می‌شناسم، همیشه خندان بودند. لبخندهاشان همیشه واقعی بود. نمی‌دانم به خاطر دریاست یا چیز دیگر. شهریار اما خنده‌اش متفاوت بود. واقعاً چیز دیگر بود. شهریار سیاه بود یا چیزی بین سیاه و سبزه. قد بلندی داشت و چارشانه بود. درشت بود اما نه آن‌چنان که درشتی‌اش به چشم بیاید. ابروهاش به گمانم پیوسته و پرپشت بود. ریش‌های سیاهی داشت که به صورتش می‌آمد. لب‌های درشتی داشت، مثل لب‌های سیاه پوستان، درشت و کبود. اولین تصویری که ازش به ذهن دارم و هیچ‌گاه عوض نشد، دندان‌های سفید و درخشانی بود که از میان لب‌های کبودش خودشان را نشان می‌دادند. هیچ‌گاه ازش نپرسیدم چرا دندان‌هایش این همه سفید است. خنده‌ی مکررش همیشه دندان‌هایش را توی لب‌های کبود و صورت سبزه‌اش نمایش می‌داد. از هر چه می‌گفت انگار خنده‌دار باشد، می‌خندید. گاهی شک می‌کردم که شاید حالت چهره‌اش باشد، اما واقعاً خنده بود. همه چیز برایش شاد بود. این را می‌شد از چشم‌هایش و حتی از دندان‌هایش فهمید.

یک روز شهریار مرده بود. سال‌ها بعد از اینکه از مدرسه و خوابگاه رفته بودم. شهریار وقتی مرده بود، زن و بچه داشت. بعد از آن سال، خیلی کم دیدمش. شاید سالی یک بار دو بار توی حرم یا توی فیضیه. این سال‌های آخر دیگر ندیدمش. نمی‌دانم از قم رفته بود یا نه. بعدها جرأت کردم و از احمد پرسیدم. سرطان خون گرفته بود. شش ماه قبل از اینکه بمیرد، باخبر شده بود. یعنی می‌دانست که باید بچه‌اش را و زنش را تنها بگذارد. می‌دانست که می‌میرد. وقتی احمد داستانش را می‎گفت یاد خنده‌هایش بودم. گفت این چند ماه آخر هیچ‌گاه نخندید. اصلاً نخندید. احمد می‌دانست که من هم از سرنوشت خنده‌های شهریار خواهم پرسید.

مردی شبیه زلف هایت

تو ناباوری

مثل ناباوری سرو به پریشانی بید 

شبیه ریشخند خیس دریا به افسانه  خشک کویر

مثل خیال خالص شیرین و تلخی روزگار فرهاد 


حتی اشک 

این استدلال بی‌تردید وحشتناک انسانی

حتی گیسوی جوان شبیه ابر و باد و برف

حتی غریبی لبخند و لب‎هام

برهانی عقیم است

حتی مرگ

عشق هیچ برهانی ندارد مگر عشق.


تو ناباوری

شبیه شگفتی شمع به گردش پروانه 


مثل زلف‎هات شده‎ام

زلف‎هات را باور داری؟

رها و پریشان
سیاه سیاه 
محکوم به تعلیق در آسمان 

کمی بایست
می‎خواهم بر شانه‎هات
آرام گیرم

درخت به

حیاط‌ خانه‌مان بزرگ بود. دو درخت داشت. سمت چپ سیب و سمت راست به. به را دوست ندارم؛ انگار طعمش گم شده است. اما برایم مقدس است. خیالم این بود و هست که فقط توی حیاط خانه ما درخت به است. مادر ازشان مربا درست می‌کرد. مربای به آشناترین مربای دوران کودکی‌مان بود.

وسط پیشانی‌ام، شکسته است. مادر می‌گوید این نشان خانوادگی شماست. بابا هم وسط پیشانی‌اش شکسته است. عموی ناتنی مادرم، وقتی جوان بودند؛ با سنگ سر بابا را شکسته بود. مادر می‌گوید وقتی سر بابا شکست، عمه هما گفته بود این نشان روی همه بچه‌ها می‌ماند. راست گفت؛ همه برادرانم وسط پیشانی‌شان شکسته است.

روی درخت سیب، بزرگ‌ترین سیب را نشان کردم. هنوز سیبی بزرگ‌تر از آن ندیده‌ام. حتی از همه میوه‌های به بزرگ‌تر بود. چهار پنج سال بیشتر نداشتم. از درخت بالا رفتم و  شاخه‌ای را گرفتم و روی شاخه‌ای نازک به سمت سیب بزرگ می‌رفتم. تردید‌هایم را که از ترس افتادن بود، یاد دارم. سیب مال من بود. فاتحانه از درخت پایین آمدم. سیب را خواستم نشان مادر بدهم. مرضیه توی اتاق بود. گفت سیبت را ببینم. من ترسیدم که بخواهد از من بگیردش. برگشتم گفتم نمی‌دهم. می‌دویدم. سرم را برگرداندم، در نیمه باز بود. پیشانی‌ام محکم خورد به در. خون روی سیب نشست.

وقتی به یا مربای به می‌بینم، خاطرات فراوانِ تا پنج سالگی توی هوا مانند مه می‌چرخند. سال‌هاست از آن خانه دور هستیم. آخرهای پنج سال خانه‎مان بار کرد. رفتیم دوگنبدان. وقتی دوباره برگشتیم یاسوج، دیگر آن خانه نبود. خانه‌ای بود با حیاطی کوچک‌تر، با اتاق‌های بیشتر، یک درخت گردو و توت و سه چهار درخت انجیر و یک درخت افرا که شاخه‌هایش بیشتر در خانه همسایه بود. روزی که اسباب و اثاثیه را جمع می‌کردیم، یادم است و یادم است از مادر پرسیدم چند سال دارم و گفت پنج سال.

 

این تصویر را دیدم، این را نوشتم. 

کامنت برای کیست؟

فؤاد صادقی توی فیس بوک نوشته است:

 «ار کلیه دوستان محترم خواهشمندم که از گذاشتن کامنتهای فراتر از خط قرمز بویژه درباره رهبری، در زیر پستهای اینجانب خودداری کنند، قبل از این تصورمی کردم که فقط در قبال نوشته های خودم در فیس بوک مسئولم اما با احضارهای جدید دریافتم که باید پاسخگوی کامنتهای دیگر دوستان، زیر پستهای خودم هم باشم، واین موضوع زمانی سخت ترمی شود که بهردلیلی نتوانم کامنتها را برای چند روز چک کنی و موارد منفی را حذف کنم» [ نشان ]

فوراَ این سؤال به ذهن می‌آید که نویسنده‌ی یک متن در فضای نت، علاوه بر مسئولیت نوشته خود، آیا نسبت به کامنت‌ها و نظرات دیگر کاربران مسئول است یا نه؟ من گمان نمی‌کنم پاسخ ساده باشد و بتوان به راحتی گفت که کامنت را دیگری نوشته است و نویسنده‌ی متن سراسر مبراست. 

پیش از آن‌که جلوتر بروم، من نمی‌خواهم حکم کنم. این نوشته فکر است و پرسش. حتی بهتر است بگویم نمی‌توانم حکم و داوری داشته باشم؛ چون آگاهی حقوقی‌ام چنان نیست که مطمئن باشم همه پیش‌فرض‌های حکم را مرور کرده‌ام. من وقتی این را خواندم با این پرسش روبرو شدم و این کلمات تفکر حول این پرسش است بدون اینکه به نتیجه‌ای رسیده باشم. 

اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد تفاوت بین کامنت و سخن است. سخن به معنای کلامی که از دهان خارج شده است و کامنت نوشته‌ای است که زیر یک خبر یا  پست وبلاگی یا پستی در یکی از جوامع مجازی نوشته می‌شود. این تفاوت را معنا یا ساختار زبانی ایجاد نمی‌کند، بل‌که ماندگاری و یافتن مخاطبین جدید است که میان این دو مرزبندی می‌کند. صدایی که از دهان خارج می‌شود، شنیده می‌شود و محو می‌شود. اما کامنت می‌ماند و چشم‌های جدیدی آن را می‌شنوند. یعنی کامنت دو مرحله دارد، مرحله نوشتن که به مثابه گفتن است و مرحله ماندگاری. کامنتی را که من ده سال پیش نوشته‌ام، هنوز خوانده می‌شود. 

این نکته هم در یافتن پاسخ می‌تواند کمک کند؛ در نشرِ مکتوب یک عقیده یا فکر یا سخن، به غیر از مؤلف آیا ناشر و موزّع و فروشنده و ... هم مسئولند یا نه؟ مثال روشن آن، کسانی که در مبارزات انقلاب ایران، اعلامیه‌های امام را چاپ و پخش می‌کردند؟ آن‌ها نویسنده و مؤلف محتویات اعلامیه نبودند، اما مجرم شناخته می‌شدند. آیا می‌توان برای کامنت و ماندگاری آن، چنین جایگاهی فرض کرد؟ جواب روشن نیست. پخش اعلامیه یک مونولوگ است، اما کامنت زیر پست یا فید، در فضای دیالوگ است و به گمانم این تفاوتی تأثیرگذار است. 

درکِ زمینه‌ای که کامنت در آن نوشته می‌شود و می‌ماند، نیز به روشن شدن کمک می‌کند. یک وبلاگ را در بلاگفا فرض کنیم یا یک صفحه شخصی در فیس‌بوک را. بلاگفا یا فیس بوک به کاربران اجازه می‌دهد که از فضا و دامنه‌اش برای نوشتن استفاده کنند. یعنی نوشتن در این فضا، نوشتن در دفتر دیگری است با اجازه صاحب دفتر، یعنی نوعی ملکیت متزلزل. قرارداد اولیه که کاربر آن را تأیید می‌کند، سهم مهمی در اتفاقات بعدی دارد. صاحب فضا می‌تواند در مقابل اهداء فضا برای نوشتن حتی حق تألیف را از آن خود کند یا آن را هر گاه خواست حذف کند. این‌ها بسته به مفاد قرارداد دارد. کاربر فیس‌بوک در دفتر خود نمی‌نویسد، در دفتر فیس‌بوک می‌نویسد؛ یعنی یک فضای اهدایی. این هدیه کامل نیست. صاحب فیس‌بوک می‌تواند روزی فیس‌بوک را کاملاً منهدم کند. اما اینک عرصه‌ای را به کاربر داده است که در آن بنویسد یا عکس نمایش دهد و ... 

داستان از این‌جا شروع می‌شود. کاربر عرصه‌ای دارد برای بیان و نمایش گفته‌هایش. دیگران در این فضا می‌توانند با او گفتگو کنند؛ در عرصه‌ای که به صورت متزلزل در اختیار اوست. در کامنت‌هایی که در عرصه و قلمرو وی نوشته می‌شود، چقدر او مسئولیت دارد؟ 

باز هم نمی‌توان همه کامنت‌ها را به یک چوب راند. میزان تسلط نویسنده بر کامنت هم تأثیر دارد. مثلا در فضایی مانند بالاترین –پیش از این، این‌گونه بود، الان نمی‌دانم- فرستنده پست، هیچ دخالتی در کامنت نداشت. نه در بستن اولیه و نه در حذف و ویرایش کامنت‌ها، دسترسی نداشت. اما در گوگل‌پلاس کاربر می‌تواند کامنت‌ها را ببندد یا حذف کند یا در وبلاگ و سایت‌های خبری می‌توان کامنت‌ها را پس از تأیید مدیر نمایش داد. البته این توانایی بر انسداد کامنت یا حذف به معنای مسئولیت حقوقی نیست؛ بلکه اول سخن است. آیا کسی که دسترسی به انسداد یا حذف یا تأیید دارد، مسئولیت حقوقی در برابر کامنت مجرمانه دارد یا نه؟ 


حتی می‎توان سؤال‏های دیگری داشت، آیا شرکت ارائه‎دهنده هاست یا مالکین سرویس وبلاگی هم مسئولیتی دارند؟ 

داستان ویران

بند اول را هشت بار می‌نویسم. یادم نیست کدام عجوزه‌ای گفته بود «نویسنده‌ای خوب است که انتخاب هفتم هشتم را بنویسد. این یکی بد نشده است. حتی یک اوهوم استاد، زیاد است؛ چه برسد به احسنت. هفته قبل حسن بیچاره شد. طفلکی ویران شد. استاد می‌گفت می‌خواهد بناهای ذهنی اش را ویران کند و از نو بسازد. حسن حسابی دمغ شده بود. انگار خودش ویران بود. مقاومت هم فایده‌ای نداشت. استاد تلاش کرد حالیش کند که می‌خواهد دستش را بگیرد نه ویرانش کند. استاد می‌گفت مشکلی که تو داری مشکل نود درصد افراد است. بعید است من توی آن ده درصد باشم. ولی داستان را زیر و رو می‌کنم تا استاد اوهوم را بگوید. شاید هم احسنت. گاهی خنده‌ام می‌گیرد که توی این حس انتقام دنبال احسنت و اوهوم استاد هستم. 

راوی اگر «من» باشد، راحت‌تر است و کانون روایت هم می‌شود چشم‌هایش. 

«بابا دختر بهرام‌خان را می‌خواست. عاشق بودند. بهرام‌خان داماد نمی‌خواست، نوکر می‌خواست. بابا مثل بهرام‌خان غرور داشت. بهرام‌خان شب عروسی می‌گوید آخرین شرطم این است که بابا دستش را ببوسد و بابا نمی‌بوسد و عروسی بهم می‌خورد و بهرام‌خان تا مدت‌ها از خانه بیرون نمی‌آید و همیشه پی انتقام بود. سال‌ها بعد پسر بهرام کشته می‌شود و کشتن پسرش را می‌اندازد گردن من. من محکوم می‌شوم به اعدام. بهرام خان نمی‌خواست من را بکشد. می‌خواست بابا را تحقیر کند. پای دار شرط می‌کند اگر پایم را ببوسی، می‌بخشمت. من نمی‌خواستم سر بابا را پایین ببینم. قبول می‌کنم نه برای زندگی، برای انتقام. بعد از آزادی بهرام خان را خواهم کشت و دوباره می‌روم پای چوبه دار. به این امید پای بهرام خان را می بوسم.»

همه اتفاقات بر چرایی مبتنی‌اند. اما همیشه با این مشکل داشتم که بهرام چطور صحنه‌سازی کرد و قاضی را فریب داد؟ نقشه‌اش چه بود و رابطه ی من و پسر بهرام‌خان چیست؟ اگر آگاتا کریستی بودم می‌توانستم صحنه سازی کنم، ولی نیستم. پیش خودم می‌گویم صحنه‌سازی مهم نیست. حس انتقام مهم است. توی داستان هنوز چیز دیگری مبهم است. فاصله زمانی اتفاقات. عشق بابا و دختر بهرام‌خان. کشتن پسر بهرام‌خان. عروسی. چوبه دار و .. داستان اگر در یک زمان باشد، خیلی راحت است. لازم نیست زمان‌ها را به هم وصل کرد و حلقه‌های مفقوده را جستجو کرد. 

اگر این مشکلات را حل کنم از شر خنده‌های مهدی در امانم. استاد مثل ارّه برقی نمی‌افتد به جان داستانم و نیازی نیست بنای ذهنم را تخریب کند. هفته قبل دلم برای حسن سوخت. نمی‌خواهم این بار دل حسن برای من بسوزد. اما بالاخره دلش برایم خواهد سوخت. تازه معلوم نیست چند اشکال را ندیده‌ام و نفهمیده‌ام. اصلا هنوز نفهمیده‌ام تمهید باید بر خودش دلالت کند یعنی چه. تا چه رسد به داستان نوشتن و احسنت شنیدن. نه حوصله گیرهای استاد را دارم و نه خنده بچه‌ها را و نه ویران شدن داستان و ذهنم را. خودم داستان را ویران خواهم کرد. من نمی‌خواهم داستان بنویسم. شاید اسمش را گفت اعتراف، شاید یک حقیقتی که کسی نمی‌داند. کاغذها را مچاله می‌کنم مثل توپ بسکتبال می‌اندازم توی سطل آشغال. 

هنوز ذهنم درگیر این است که بهرام خان را چگونه بکشم. هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که بعدش زنده بمانم یا نمانم. این داستان را عوض می‌کند. کاغذ مچاله شده را برمی‌دارم. می‌گذارم توی کشو. روی پارچه‌ای که قمه را پوشانده است. نیازی نیست داستان را بنویسم یا بخوانم. 


دُم:

طرح داستان میانی از داستان دیگری از خودم بود. از اینجا می توانید بخوانیدش. 

این داستان را چند سال نوشته بودم. با تغییر اندکی منتشرش کردم. فقط خواستم منتشر شود. با مداد نوشته بودمش و رنگش داشت محو می شد. 

نمی خواست

صداش را نازک کرد. انگار صدا می‌رقصید. عشوه بود. گفت: کیه؟

صدای گناهکارِ لرزانی گفت: مشتری، پول. نیلوفر منو فرستاده. 

در باز شد. مرد باید از آسانسور هفده طبقه بالا می‌رفت. در پلاک 175نیم‎باز بود. هلش داد. زن برگشت. ایستاد. مات ماند. مرد خواست سلام کند، زبانش انگار بند آمد. چشم‎هاشان را دزدیدند. 

- اِشــتــ

زن محکم گفت: بیا تو. 

مرد مردد آمد. کفش‌های گلی‌اش را درنیاورد. چشم‎هاش را می‌بست و باز می‌کرد و سرش را تکان می‌داد. عرق نکرده را پاک می‌کرد. شست‎هاش روی دو گیج گاهش می‌چرخید. 

ساره گفت: بشین. صداش می‌لرزید. عشوه نداشت. 

یونس نشست روی کاناپه زرشکی‌ای که خودش خریده بود. دست‌های ساره چشم‎هاش را پنهان کرد. آرنج‌ها را گذاشت روی نیم دیوار آشپزخانه. حتی صدای ترمز دوردست ماشین توی سکوتشان گم شد. یونس تکانی خورد. مِن مِنی کرد. 

- به شین. لیوان خالی روی میز لرزید. 

چشمش افتاد توی چشم مرد. 

- هنوز دوسِت دارم. صداش زنانه تر شده بود.

برگشت. لب‎هاش را گاز گرفت. آب دهانش را خورد. سفت ایستاد تا شانه‌اش تکان نخورد. مرد چیزی نگفت. مثلِ آخرین باری که زن همین را گفته بود و بغض کرده بود و رو برگردانده بود و مرد چیزی نگفته بود. 

شانه ساره تاب نیاوردند. هق‎هق کرد. برگشت. مثل گاومیشی که بچه‌اش را از کفتارها می‌پاید، نگاه مرد کرد؛ مردی که یونس بود. لرزید. زانوهاش سست بود. دست‎هاش را انداخت روی پاهای مرد. یونس تسلیم بود. حتی چشم‌های بازش تسلیم بود. 

ساره بغض آلود گفت: بمان. مثلِ همه شب‌هایی که مرد خسته می‌آمد خانه و بی حال می‌افتاد توی تخت خواب و زن می‌نشست پای تخت و التماسش می‌کرد و از بوی زن‌های دیگر حالش بهم می‌خورد. 

یونس خفه بود. می‌گریست. دست کرد توی جیب کتش. ساره دستش را گرفت. سرش را زیر انداخت. ساره پا شد. پرده‌ها را کشید. رفت توی اتاق. سارافون سبزی را پوشید که همان شب آخر پوشیده بود. همان شبی که یونس قمار را باخته بود و ساره تسلیم نشده بود و نخواسته بود فاحشه شود و رفته بود و برنگشته بود.

تغییر و کثرت گرایی پس از آن

اطراف من، آدم‌های بسیاری هستند که تغییر کرده‌اند. تغییری که زندگی‌شان را، نگاه‌شان را عوض کرده است. از فضای گذشته بیرون آمده‌اند و به فضای نوی پا گذاشته‌اند. گاهی هم حیرانند و فقط از گذشته‌شان عبور کرده‌اند. اما دیگر آن انسان سابق نیستند. تغییر و گذر کردن دو عامل مهم دارد؛ یکی افزایش آگاهی و دیگری بیرون آمدن از فضای پیشین. این دو را به راحتی نمی‌توان از هم جدا کرد. گاهی درهم تنیده‌‌اند. کسی که بیشتر بداند، نگاهش به باور عوض می‌شود. یا آن باور برایش محکم‌تر و یا سست‌تر می‌شود. فرض کنید من به گزاره الف باور دارم. با پنج گزاره جدید مرتبط روبرو می‌شوم که مخالف گزاره الف هستند، این دانستن‌های جدید باور من به گزاره الف را می‌لرزاند. چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم. اما اگر این گزاره‌ها موافق باشند، من باورم یا نظریه‌ام محکم‌تر می‌شود. اما باورها تنها به آگاهی‌ها بسته نیستند. فضا و متن و پارادایمی که فرد در آن قرار دارد، بر این باور و گذر از آن تأثیر دارد. 

کسی که از بیرون به یک باور خاص نگاه می‌کند، نمی‌تواند و نباید بدون پیش‌فرض‌های فراوان آن باور آن را نگاه کند. سوگواری‌های مذهبی را نگاه کنیم. از نگاه کسی که بیرون از آن مذهب است. یک عده به سر و صورت می‌زنند و گاهی با زنجیر و قمه خود را زخمی می‌کنند. در یک نگاه بیرونی و تنهانگر این کار معنایی ندارد و معمولاً به نادانی و آیین‌های خرافی حمل می‌شود. عملیات‌های انتحاری سلفیان وهابی برای کشتن شیعیان نمونه‌ی عجیب این داستان است. فردی که این کار را می‌کند، باور دارد که با این کار به بهشت جاودان پای خواهد نهاد. این پیش‌فرض‌های فراوانی دارد. اعتقاد به خدا و بهشت و ... تا کفر شیعیان و وجوب قتل ‌آنان و ... در یک فضایی بزرگ شده است که مرتب این القائات در ذهن او وارد می‌شود و معمولاً انسان‌ها فرصت تفکر ندارند و به روحانی و کشیش و مولوی محله‌ی خود اعتماد دارند و او را نماینده‌ی خدا می‌دانند. و حتی اگر تفکر کنند، تفکرشان هیچ‌گاه به مبانی و پیش‌فرض‌ها نخواهد رسید. [این را بخوانید]

تغییر عقیده یعنی فروریختن اندیشه سابق و بنای فکری نو. اگر یک باور تنها بر پایه‌های آگاهی باشد، آگاهی نو و گزاره‌ای جدید می‌تواند آن را درهم شکند. اما همیشه باور مبتنی بر آگاهی نیست. رابطه فرد با باور خاص و احساس داشتن بر باور تأثیر دارد. گاهی می‌توان باورهایی را شمرد که شواهد و آگاهی‌ها بر خلاف آن است. مثلاً از شواهد تاریخی و مقاتل نمی‌توان دختری سه ساله به نام رقیه را برای امام حسین علیه السلام اثبات کرد. اما بسیاری و لو اینکه این شواهد تاریخی به گوش‌شان می‌رسد آن را نادیده می‌گیرند و به آن باور دارند و برایش نذر می‌کنند. 

حتی ما در پذیرش استدلال‌ها و برهان‌ها و حتی اندیشه‌ها گزینشی عمل می‌کنیم. عقل گاهی در اختیار و استخدام اراده است. یک متدین براهین اثبات خدا را متفاوت با براهین نفی خدا می‌بیند و یک ملحد نیز همین‌گونه است. این به این معنا نیست که فرد می‌داند این برهان خطاست و با آگاهی به خطا برهان را می‌پذیرد، بلکه باور پیشین برهان همسو را زینت می‌دهد و  درست نشان می‌دهد و برهان مخالف را سست‌نمایی می‌کند. 

طبل‌ها فریادها دارند از این طبال‌ها

مشرق سوگ‌نامه‌ای نوشته است و گفته است مسجدی پای تئاتر شهر ذبح شده است. من از معماری چیزی نمی‌دانم. مسیح گفته است که سوگ‌نویسِ مشرق هم نمی‌داند. [نشان] اما این‌قدر می‌دانم که نه مسجدی ذبح شده است و نه اعتراض آن هنرمند و آن روشن‌فکر نابجاست. آن‌چه که به مذبح می‌رود، دینی است که لقلقه‌ی زبان است و به سود مردمی است که عبید دنیایند.


داستان، غرق‌شدن در شکل‌گرایی است. می‌گویند باید مناره‌های مساجد از همه ساختمان‌ها بالاتر باشد و سایه مسجد بر سر نمایش‌خانه باشد. یاد پیرمرد بدصدای محله کودکی‌مان می‌افتم. سحر به سحر بعد از استغفارها و العفوهای شبانه و توبه‌های کهن‌سالی از گناهان جوانی، اذانش باید خُرد و جوان و پیر را بیدار می‌کرد و رونق مسلمانی می‌برد.


مسجد نه تحقیر شده است و نه در این مسجد از همه مظلوم‌تر ولی‌عصر است. مسجد شکل نیست که مدرنیته و معماری ساسانیان و اموی و ... تغییرش دهد. هیچ متن دینی گنبد و گل‌دسته مساجد را نمی‌گوید. نخستین گلدسته‌ها را امویان در مساجد آوردند. من می‌توانم به شیوه‌ی روضه‌خوان مشرق، بر نفی گلدسته بنویسم:« قاتلان حسین بن علی مناره را آوردند. آهای مناره‌سازان شما بر سازه‌ی قاتلان پسر فاطمه اذان می‌گویید. چه مظلوم است دین خدا که بر گلدسته‌های بنی‌امیه اشهد ان علیا حجة الله می‌گویند.» این کلمات من سوگ‌ناک‌تر از روضه مشرق است. اگر شکل و شیوه‌ی معماری باید نفی شود، شیوه‌ی اموی است نه شیوه‌‌ی مدرن.


مهم‌ترین استدلال متن، این است که شیوه‌ی سنتی محراب و گلدسته و ... نفی شده است. نفی شده باشد، چه اشکالی دارد؟ همه‌ی این‌ها شکل است. شکلی که مؤید دینی ندارد. مسجد مناره‌های بلند و محراب با کاشی معرق نیست. مسجد جای نماز خواندن است. چه مسجد ساده گلی دهات ما باشد، چه مسجد مطلا. مسجد پیامبر شکل نداشت، چند دیوار ساده بود، پول خرج زینت مسجد نمی‌شد، برای فقرا مصرف داشت؛ فقرائی که امروز زیر گلدسته‌های طلای متدینان خسته‌اند. 


تلاش متدینان –چه خالصان و چه خودفریب‌گران دینی و چه سودجویان- برای غلبه‌ی نمادهای دینی و شکل‌های دینی بر نمادهای دیگران ریشه در شکل‌گرایی دارد. اسمش را گذاشته‌اند «تعظیم شعائر». شعائر شکل نیست. آن هم شکلی که در بسیاری اوقات زندگی عادی را تغییر می‌دهد. همان اذان صبح پیرمرد بدصدای محله‌ی کودکی ما، برگزار نگردن عروسی در ماه محرم و صفر و ...


در این دیدگاه، شکل باید قدرت‌مند شود حتی اگر محتوا نفی شود. امام‌زاده روستا باید مجلل و غنی باشد؛ اما در همان روستا فقر بر سر سفره‌ی مردم است. محتوای اطعام فقیر و دست‌گیری مستمند نفی شده است به بهانه‌ی تجلیل از امام‌زاده و تعظیم شعائر.


داستان مسجد و تئاتر هم همین است. چه اجباری است در حریم یک ساختمان حتماً مسجد ساخته شود؟ نمی‌شود هزار متر آن طرف‌تر مسجد ساخت؟ دو کوچه آن‌سوتر؟ مسجد برای خواندن نماز است یا سایه انداختن بر ساختمان تئاتر شهر و توهم غلبه نماد دین بر نماد کفر؟ اگر محوطه تئاتر شهر، حریم آن است، اعتراض هنرمند و روشنفکر و دین‌دار حتی به نساختن مسجد جای دارد – چه برسد به شکل آن- و محتوای دین این اعتراض را تأیید می‌کند. اما شکل‌گرایی می‌گوید باید آفتاب دیرتر به تئاتر بتابد و حتما در حیاط تئاتر شهر مسجد ساخت و الّا و لابدّ گلدسته و گنبد داشته باشد. یادتان باشد صدای بلندگوی مسجد حتماً گوش همسایه‌ها را آزار دهد.



آینه دیگر آینه نبود

آیینه بود. اما آیینه نبود. دو قاب برایش برده بودم. یک آیینه بود با قاب مسی کنده‌کاری شده. قاب دیگر هم همین‌طور بود، اما یادم نیست چه بود. آیینه دیگر آیینه نبود. اتاقی را که توش بودیم، آشنا بود. نمی‌دانم توی خواب دیده بودمش یا بیداری. اتاقی بود که بویی از معنویت برده بود. اتاق همان اتاق بود. اما رنگ و رویش عوض می‌شد؛ قاب‌هایی که داشت و نوشته‌هایی که روی دیوار بود، همه عوض می‌شدند. نمی‌دانم این نشانه خوبی است یا نه. دیوار پر بودند از نوشته‌های ایدئولوژی‌زده. –دوست ندارم این کلمه را بگویم، اما توی خواب و بعد از آن این وصف همراه آن نوشته بود- کلمه‌ها از دیوار برداشته شده بودند. روی دیوار سفید یک «بود» سرخ مانده بود و نقطه بعدش و به گمانم «ر» و یا شاید «د» که آخر کلمه ریخته قبلی بود. اتاق دو در داشت. سه در چهار بود. سقفش بلند بود. و نور فراوان طبیعی داشت.

از کلماتی که بین‌مان بود چیزی یادم نیست. اما استیصالم را در دگرگونی آیینه به آبگینه فراموش نمی‌کنم. آیینه‌ را که دیگر آیینه نبود می‌چرخاندم. می‌شد خودم را درش ببینم، اما به شکل غیرشفاف. همان‌طور که در شیشه خود را می‌بینیم. گفتم می‌شود عوضش کرد.

توی خواب، خوابم را به تغییر تعبیر می‌کردم. تاکنون خواب را در خواب تعبیر نکرده بودم. از این خواب می‌ترسم. نه برای خودم. تردید را و رنج‌های پس از تردید را برایش دوست ندارم. برای کسی که به گمانم همیشه نماد ثبات و استواری بوده است. ثبات را به معنای دگم‌اندیشی و جزم‌اندیشی ندانید. یعنی برای این ثبات خاص من احترام دارم، گمانم این بود این ثبات برخاسته از شهود باشد نه تعصب و تقلید. از ترک برداشتن این استواری می‌ترسم. 

رنج و نگاه از بالا به زندگی

رنج‌های ریز توی تاریخ گم ‌می‌شوند؛ حتی رنج‌های بزرگ. وقتی زندگیِ کسی را می‌نویسند هیچ‌گاه نمی‌گویند که در روز سه‌شنبه آخر ماه، وقتی ساعت‌ها زیر باران سرد می‌لرزید، هیچ ماشینی سوارش نکرد و مجبور شده بود برگردد. تاریخ زندگی را شبیه جنگل می‌بیند. اما زندگی نگاهِ آن مردی است که درباره جنگل گفته بود چیزی جز درخت ندیده است. جنگل یک حقیقت خارجی مستقل نیست. جنگل درخت‌های تک فراوان است که در کنار همند. یعنی یک انتزاع است از حیات‌های مستقل فراوان. وقتی از جنگل می‌گویند به له شدن کرم زیر منقار پرنده‌ای آبی‌رنگ توجه نمی‌شود.


نگاه کلی به زندگی وقتی که نگاه به دیگری باشد، امکان دارد و ساده است. مثل نگاه به جنگل. اما وقتی نگاه به خویشتن باشد آیا می‌توان به زندگی نگاه کلی داشت؟ و اگر بتوان نگاه کلی داشت، آیا این نگاه مطلوب است؟ زندگی یک کل انتزاعی نیست. ثانیه به ثانیه است. ثانیه‌ی مداوم کشدار. این آن که من این کلمات را می‌نویسم در یک نگاه کلی به زندگی دیده نمی‌شود، اما زندگی همین است. اگر از حد و مرز زندگی فراتر برویم و مرگ ناخواسته به مهمانی ما بیاید، می‌توان نگاه را تغییر داد. ما همواره با اتفاقات بسیار جزئی روبرو هستیم. و این اتفاقات ریز یک زندگی را می‌سازد.


هنوز به گمانم راهی باشد که بین نگاه کلی به زندگی و اتفاقات ریز زندگی جمع کرد. اتفاقات از جنس عملند و وجودی عینی و خارجی دارند و نگاه کلی وجودی ذهنی و پدیداری است. این نگاه می‌تواند بر رفتارهای ریز سایه داشته باشد. یک کارگر را فرض کنید که در گرمای تابستان باید هزار آجر را به  طبقه بالا پرتاب کند و کارگر دیگری آن را بگیرد و دست بنا دهد. اگر تنها و تنها به انداختن آجر اول یا بیستم یا هر کدام از این هزار آجر نگاه کنیم، این کار بی‌معناست. یک کاری که باید تکرار شود، در حالی‌که گرمی هوا و تکرار و سنگینی آجرها همه چیز را خسته‌تر می‌کند. اما این کار تکراری را تک به تک نگاه نمی‌کنیم. همه را یک‌جا می‌بینیم و آن را با هدفی که دارد می‌سنجیم. می‌شود که این فرد از صبح تا غروب کار می‌کند که پول دربیاورد و چرخ اقتصادی زندگی‌اش را بچرخاند. این هدف کلی انداختن تک تک آجرها را معنادار می‌کند و رنج‌شان را آسان.


اما داستان نگاه کلی به زندگی به این سادگی پرتاب آجر و دستمزد پایانی نیست. خیلی ساده نیست که همه زندگی را از بالای یکی از حلقه‌های زحل نگاه کنیم.


این نگاه با دو مشکل بزرگ مواجه است. یکی اینکه این نگاه با احساسات ریز به ریز درباره اتفاقات جزئی زندگی تعارض دارد. این احساسات ریز به دلیل مواجهه مستقیم با خارج و رفتارها بسیار پررنگ‌تر از نگاه‌های انتزاعی کلی است. مثلاً فردی به صورت پیش‌فرض می‌داند که نباید در اداره دعوا کند. اما وقتی در برابر رفتاری ناملائم قرار می‌گیرد، خشمگین می‌شود و دعوا می‌کند. می‌توان گفت که احساسات ریز و جزئی غالبا و حتی همیشه بر احساسات کلی غلبه دارند. مشکل دوم این است اگر غلبه با نگاه کلی باشد، عواطف و احساسات فراوانی از بین خواهند رفت و حتی ارزش‌ بسیاری از کارها نفی می‌شود. به همان جنگل نگاه کنیم. وقتی نگاه من به جنگل کلی باشد، دیگر اینکه در یک گوشه این جنگل درختی دچار آفت شده است، برای من مهم نیست. اما اگر این آفت عمومی شود، اهمیت پیدا می‌کند. این نگاه کلی باعث شده است بخشی از احساسات من نفی شود. احساس کسی که هزار گوسفند دارد و یکی از آن‌ها را گرگ می‌خورد با کسی که یک گوسفند و گرگ آن را می‌خورد متفاوت است. نگاه کلی بخشی از احساسات و عواطف انسانی را ویران می‌کند و احساسات و عواطف بخشی از زندگی است. اما در مقابل رنج‌ها را کم‌تر می‌کند.